تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١

نفس توست آن مادر بدخاصيت

نفس توست آن مادر بدخاصيت * كه فساد اوست در هر ناحيت هين بكُش او را كه بهر آن دنى * هر دمى قصد عزيزى مىكنى از وى اين دنياى خوش بر توست تنگ * از پى او با حق و با خلق جنگ نفس كُشتى بازرستى ز اعتذار * كس تو را دشمن نماند در ديار

سؤال و جواب

گر شكال آرد كسى برگفت ما * از براى انبيا و اوليا كانبيا را نى كه نفس كشته بود ؟ * پس چراشان دشمنان بود و حسود ؟ گوش نِه تو اى طلبكار صواب * بشنو اين اشكال و شبهت را جواب : دشمن خود بوده‌اند آن منكران * زخم بر خود مىزدند ايشان چنان دشمن آن باشد كه قصد جان كند * دشمن آن نبود كه خود جان مىكَنَد نيست خفّاشك عدوى آفتاب * او عدوى خويش آمد ز احتجاب