گر گلابى ، بر سر و جيبت زنند * ور تو چون بولى ، برونت افكنند
در نكوهش مقام و ثروت و آنچه در غير راه كمال است
اين همه عالم طلبكار خوشند * وز خوشتزوير اندر آتشند
طالب زر گشته جمله پير و خام * ليك قلب از زر نداند چشم عام
پرتوى بر قلب زد ، خالص ببين * بىمحك زر را مكن از ظن گزين
گر محك دارى ، گزين كن ورنه رو * نزد دانا خويشتن را كن گرو
يا محك بايد درون جان خويش * ور ندانى ره ، مرو تنها ز پيش
بانگ غولان هست بانگ آشنا * آشنايى كه كشد سوى فنا
بانگ مىدارد كه هين اى كاروان * سوى من آييد ، نك راه و نشان
نام هريك مىبرد غول : اى فلان * تا كند آن خواجه روا از آفلان
چون بود آن بانگ غول ؟ آخر بگو * مال خواهم ، جاه خواهم آبرو
از درون خويش اين آوازها * صنع كن تا كشف گردد رازها
ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز * چشم نرگس را از اين كركس بدوز
تا بود كز ديدگان هفت رنگ * ديدهاى پيدا كند صبر و درنگ
رنگها بينى به جز اين رنگها * گوهر آن بينى به جاى سنگها
گوهرى چه ، بلكه دريايى شوى * آفتابى چرخپيمايى شوى
كار كن ، در كارگه باشد نهان * تو برو در كارگه بينش عيان
كار ، چون بر كار كن پرده تنيد * خارج آن كار نتوانيش ديد
پس درآ در كارگه ، يعنى عدم * تا ببينى صنع و صانع را به هم
كارگه ، چون جاى روشنديدگيست * پس برون كارگه پوشيد كيست
رو به هستى داشت فرعون عنود * لاجرم از كارگاهش كور بود
لاجرم مىخواست تبديل قدر * تا قضا را بازگرداند ز در