تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
گر گلابى ، بر سر و جيبت زنند * ور تو چون بولى ، برونت افكنند

در نكوهش مقام و ثروت و آنچه در غير راه كمال است

اين همه عالم طلبكار خوشند * وز خوش‌تزوير اندر آتشند طالب زر گشته جمله پير و خام * ليك قلب از زر نداند چشم عام پرتوى بر قلب زد ، خالص ببين * بىمحك زر را مكن از ظن گزين گر محك دارى ، گزين كن ورنه رو * نزد دانا خويشتن را كن گرو يا محك بايد درون جان خويش * ور ندانى ره ، مرو تنها ز پيش بانگ غولان هست بانگ آشنا * آشنايى كه كشد سوى فنا بانگ مىدارد كه هين اى كاروان * سوى من آييد ، نك راه و نشان نام هريك مىبرد غول : اى فلان * تا كند آن خواجه روا از آفلان چون بود آن بانگ غول ؟ آخر بگو * مال خواهم ، جاه خواهم آبرو از درون خويش اين آوازها * صنع كن تا كشف گردد رازها ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز * چشم نرگس را از اين كركس بدوز تا بود كز ديدگان هفت رنگ * ديده‌اى پيدا كند صبر و درنگ رنگ‌ها بينى به جز اين رنگ‌ها * گوهر آن بينى به جاى سنگ‌ها گوهرى چه ، بلكه دريايى شوى * آفتابى چرخ‌پيمايى شوى كار كن ، در كارگه باشد نهان * تو برو در كارگه بينش عيان كار ، چون بر كار كن پرده تنيد * خارج آن كار نتوانيش ديد پس درآ در كارگه ، يعنى عدم * تا ببينى صنع و صانع را به هم كارگه ، چون جاى روشن‌ديدگيست * پس برون كارگه پوشيد كيست رو به هستى داشت فرعون عنود * لاجرم از كارگاهش كور بود لاجرم مىخواست تبديل قدر * تا قضا را بازگرداند ز در