عشوههاى يار بد مىنوش هين
عشوههاى يار بد مىنوش هين * دام بين ، ايمن مرو تو بر زمين
دم دهد گويد تو را اى جان دوست * تا چو قصّابى كَشَد از دوست پوست
سر نهد در پاى تو قصّابوار * دم دهد تا خونت ريزد زارزار
همچو شيرى صيد خود را خويش كن * ترك عشوهء اجنبى و خويش كن
همچو خادم دان مراعات خسان * بىكسى بهتر ز عشوهء ناكسان
در زمين مردمان خانه مكن * كار خود كن كار بيگانه مكن
كيست بيگانه ؟ تن خاكى تو * كز براى اوست غمناكىّ تو
تا تو تن را چرب و شيرين مىدهى * جوهر خود را نبينى فربهى
گر ميان مشك تن را جا شود * روز مردن گند او پيدا شود
مشك را بر تن مزن بر دل بمال * مشك چبود ؟ نام پاك ذو الجلال
آن منافق مشك بر تن مىنهد * روح را در قعر گلخن مىنهد
بر زبان نامِ حَق و در جان او * گندها از كفر بر ايمان او
اصل كينه دوزخ است
كين مدار ، آنها كه از كين گمرهند * گورشان پهلوى گمراهان نهند
اصل كينه دوزخ است و كين تو * جزو آن كلّ است و خصم دين تو
چون تو جزو دوزخى پس هوش دار * جزو سوى كلّ خود گيرد قرار
ور تو جزو جنّتى اى نامدار * عيش تو باشد ز جنّت پايدار
تلخ با تلخان يقين ملحق شود * كى دم باطل قرين حق شود ؟
اى برادر تو همين انديشهاى * ما بقى تو استخوان و ريشهاى
گر گل است انديشهء تو ، گلشنى * ور بود خارى ، تو هيمهء گلخنى