تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨

عشوه‌هاى يار بد مىنوش هين

عشوه‌هاى يار بد مىنوش هين * دام بين ، ايمن مرو تو بر زمين دم دهد گويد تو را اى جان دوست * تا چو قصّابى كَشَد از دوست پوست سر نهد در پاى تو قصّاب‌وار * دم دهد تا خونت ريزد زارزار همچو شيرى صيد خود را خويش كن * ترك عشوهء اجنبى و خويش كن همچو خادم دان مراعات خسان * بىكسى بهتر ز عشوهء ناكسان در زمين مردمان خانه مكن * كار خود كن كار بيگانه مكن كيست بيگانه ؟ تن خاكى تو * كز براى اوست غمناكىّ تو تا تو تن را چرب و شيرين مىدهى * جوهر خود را نبينى فربهى گر ميان مشك تن را جا شود * روز مردن گند او پيدا شود مشك را بر تن مزن بر دل بمال * مشك چبود ؟ نام پاك ذو الجلال آن منافق مشك بر تن مىنهد * روح را در قعر گلخن مىنهد بر زبان نامِ حَق و در جان او * گندها از كفر بر ايمان او

اصل كينه دوزخ است

كين مدار ، آنها كه از كين گمرهند * گورشان پهلوى گمراهان نهند اصل كينه دوزخ است و كين تو * جزو آن كلّ است و خصم دين تو چون تو جزو دوزخى پس هوش دار * جزو سوى كلّ خود گيرد قرار ور تو جزو جنّتى اى نامدار * عيش تو باشد ز جنّت پايدار تلخ با تلخان يقين ملحق شود * كى دم باطل قرين حق شود ؟ اى برادر تو همين انديشه‌اى * ما بقى تو استخوان و ريشه‌اى گر گل است انديشهء تو ، گلشنى * ور بود خارى ، تو هيمهء گلخنى