تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥

پاك كن خود را ز خود

گر ز حرف و نام خواهى بگذرى * پاك كن خود را ز خود هين يك سرى همچو آهن ز آهنى بىرنگ شو * در رياضت آينهء بىرنگ شو خويش را صافى كن از اوصاف خود * تا ببينى ذات پاك صاف خود بينى اندر دل علوم انبيا * بىكتاب و بىمعيد و اوستا گفت پيغمبر : كه هست از امّتم * كو بود هم گوهر و هم همّتم مر مرا زان نور بيند جانشان * كه من ايشان را همىبينم بدان بىصحيحين و احاديث و روات * بلكه اندر مشرب آب حيات

در وصف اهل معرفت و صفا

اهل صيقل رسته‌اند از بوى و رنگ * هر دمى بينند خوبى بىدرنگ نقش و قشر علم را بگذاشتند * رايت عين اليقين افراشتند رفت فكر و روشنايى يافتند * نحر و بحر آشنايى يافتند مرگ ، كاين جمله از او در وحشتند * مىكنند اين قوم بر وى ريشخند كس نيابد بر دل ايشان ظفر * بر صدف آيد ضرر ، نى بر گهر گرچه نحو و فقه را بگذاشتند * ليك محو و فقر را برداشتند تا نقوش هشت جنّت تافته است * لوح دلشان را پذيرا يافته است برترند از عرش و كرسى و خلا * ساكنان « مقعد صدق « 1 » » خدا
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه« مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ »سوره القمر ، آيه 55 .