تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢

گر ولى زهرى خورد نوشى شود

گر ولى زهرى خورد ، نوشى شود * ور خورد طالب ، سيه هوشى شود « ربّ هب لى » از سليمان آمده است * كه مده غير مرا اين ملك دست تو مكن با غير من اين لطف و جود * اين حسد را مانَد ، امّا آن نبود نكتهء « لا ينبغى » مىخوان به جان * سِرّ « من بعدى » ز بخل آن مدان بلكه اندر ملك ديد او صد خطر * موبه‌مو ملك جهان بد بيم سر بيم سر يا بيم سِر يا بيم دين * امتحانى نيست ما را مثل اين پس سليمان همّتى بايد كه او * بگذرد زين صد هزاران رنگ و بو با چنان قوت كه او را بود هم * موج آن ملكش فرومىبست دم چون برو بنشست زين اندوه گرد * بر همه شاهان عالم رحم كرد شد شفيع و گفت اين ملك و لوا * با كمالى دَه ، كه تو دادى مرا هركه را بدهى و بكنى آن كرم * او سليمان است ، آن كس هم منم او نباشد بعدى ، او باشد معى * خود معى چبود ؟ منم نى مدّعى

شاهدت گه راست باشد گه دروغ

هديه‌هاى دوستان با همدگر * نيست اندر دوستى الّا صور تا گواهى داده باشد هديه‌ها * بر محبّت‌هاى مضمر در خفا زانكه احسان‌هاى ظاهر شاهدند * بر محبّت‌هاى سِر ، اى ارجمند شاهدت گه راست باشد گه دروغ * مست گاهى از مى و گاهى ز دوغ دوغ‌خورده مستيى پيدا كند * هاىوهوى سرگرانيها كند آن مرائى در صيام و در صلاست * تا گمان آيد كه او مست است ولاست حاصل ، افعال برونى ديگر است * تا نشان باشد بر آنچه مضمر است