يا رب اين تمييز ده ما را به خواست * تا شناسيم آن نشان كج ز راست
حس وِرا تمييز ، دانى جو شود * آنكه او ينظر بنور اللّه بود
ور اثر نبود ، سبب هم مظهر است * همچو خويشى ، كز محبّت مخبر است
نبود آنكه نور حقّش شد امام * مر اثر را يا سببها را غلام
تا محبّت در درون شعله زند * زفت كرده وز اثر فارغ كند
حاجتش نبود پى اعلام مهر * چون محبّت نور خود زد بر سپهر
هست تفصيلات تا گردد تمام * اين سخن ، ليكن بجو تو ، و السلام
در دلالت همچو آبند و درخت * چون به ماهيّت روى ، دورند سخت
چون صفيرى بشنوى از مرغ حق
چون صفيرى بشنوى از مرغ حق * ظاهرش را يادگيرى چون سبق
وانگهى از خود قياساتى كنى * مر خيال محض را ، ذاتى كنى
اصطلاحاتى است مر ابدال را * كه نباشد زان خبر اقوال را
منطقالطيرى به صوت آموختى * صد قياس و صد هوس اندوختى « 1 »
بس كسان كايشان ز طاعت گمرهاند * دل به رضوان و ثواب آن دهند
خود ، حقيقت معصيت باشد خفى * بس كَدِر كان را تو پندارى صفى
هين به عكسى يا به ظنّى هم شما * درميفتيد از مقامات سما
بر بدىهاى بدان رحمت كنيد * بر منى و خويش بين لعنت كنيد
هين مبادا غيرت آيد از كمين * سرنگون افتيد در قعر زمين
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : « افروختى » .