تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
يا رب اين تمييز ده ما را به خواست * تا شناسيم آن نشان كج ز راست حس وِرا تمييز ، دانى جو شود * آنكه او ينظر بنور اللّه بود ور اثر نبود ، سبب هم مظهر است * همچو خويشى ، كز محبّت مخبر است نبود آنكه نور حقّش شد امام * مر اثر را يا سبب‌ها را غلام تا محبّت در درون شعله زند * زفت كرده وز اثر فارغ كند حاجتش نبود پى اعلام مهر * چون محبّت نور خود زد بر سپهر هست تفصيلات تا گردد تمام * اين سخن ، ليكن بجو تو ، و السلام در دلالت همچو آبند و درخت * چون به ماهيّت روى ، دورند سخت

چون صفيرى بشنوى از مرغ حق

چون صفيرى بشنوى از مرغ حق * ظاهرش را يادگيرى چون سبق وانگهى از خود قياساتى كنى * مر خيال محض را ، ذاتى كنى اصطلاحاتى است مر ابدال را * كه نباشد زان خبر اقوال را منطق‌الطيرى به صوت آموختى * صد قياس و صد هوس اندوختى « 1 » بس كسان كايشان ز طاعت گمره‌اند * دل به رضوان و ثواب آن دهند خود ، حقيقت معصيت باشد خفى * بس كَدِر كان را تو پندارى صفى هين به عكسى يا به ظنّى هم شما * درميفتيد از مقامات سما بر بدىهاى بدان رحمت كنيد * بر منى و خويش بين لعنت كنيد هين مبادا غيرت آيد از كمين * سرنگون افتيد در قعر زمين
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : « افروختى » .