تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١

زيرك آنكه عاقبت بيند

اى بسا شيرين كه چون شكر بود * ليك زهر اندر شكر مضمر بود آنكه زيرك‌تر ، به بو بشناسدش * وان دگر ، چون بر لب و دندان زدش پس لبش ردش كند پيش از گلو * گرچه نعره مىزند شيطان : « كلوا » و آن دگر را در گلو پيدا كند * و آن دگر را در بدن رسوا كند و آن دگر را در حدث سوزش دهد * خرج آن از دخل آموزش دهد و آن دگر را بعد ايّام و شهور * و آن دگر را بعد مرگ از قعر گور ور دهندش مهلت اندر قعر گور * لا بد آن پيدا شود يوم النشور « 1 » هر نبات و شكّرى را در جهان * مهلتى پيداست از دور زمان سالها بايد كه اندر آفتاب * لعل يابد رنگ و رخشانى و تاب باز ترّه در دو ماه اندر رسد * باز تا سالى گل احمر رسد بهر اين فرمود حق ، عز و جلّ * سورهء انعام در ذكر اجل اين شنيدى ، موبه‌مويت گوش باد * آب حيوان است ، خوردى نوش باد آب حيوان خوان ، مخوان آن را سخن * روح نو بين در تن معنى كهن نكتهء ديگر تو بشنو اى رفيق * همچو جان آن سخت پيدا و دقيق در مقامى هست ، اين هم زهر مار * از تصاريف خداى خوشگوار در مقامى زهر و در جايى دوا * در مقامى كفر و در جايى روا گرچه آنجا او گزند جان بود * چون بدين جا دررسد ، درمان بود آب در غوره ترش باشد و ليك * چون به انگورى رسد ، شيرين و نيك باز در خُم او شود تلخ و حرام * در مقام سركگى نِعم الادام
هامش
( 1 ) - يوم النشور : روز محشر .