صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گل آغشته اندر نيشكر
اى دريغا مر تو را كنجا بدى * تا ز جانم شرح دل پيدا شدى
بىكشنده خوش نمىگردد روان
اين سخن شير است در پستان جان * بىكشنده خوش نمىگردد روان
مستمع چون تشنه و جوينده شد * واعظ ار مرده بود ، گوينده شد
مستمع چون تازه آمد بىملال * صد زبان گردد به گفتن ، گنگ و لال
چونكه نامحرم درآيد از درم * پرده در « 1 » پنهان شوند اهل حرم
ور درآيد محرمى ، دور از گزند * برگشايند آن ستيران روىبند
هرچه را خوب و خوش و زيبا كنند * از براى ديدهء بينا كنند
كى بود آواز چنگ و زير و بم * از براى گوش بىحس اصَم ؟
مُشك را بيهوده حق خوش دم نكرد * بهر حس كرد و پى اخشم نكرد
حق ، زمين و آسمان برساخته * در ميان ، بس نار و نور افراخته
اين زمين را از براى خاكيان * آسمان را مسكن افلاكيان
مرد سفلى دشمن بالا بود * مشترى هر مكان پيدا بود
گر جهان را پردُر مكنون كنم * روزى تو چون نباشد ، چون كنم
هامش
( 1 ) - پردهدر : در پرده پنهان .