تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گل آغشته اندر نيشكر اى دريغا مر تو را كنجا بدى * تا ز جانم شرح دل پيدا شدى

بىكشنده خوش نمىگردد روان

اين سخن شير است در پستان جان * بىكشنده خوش نمىگردد روان مستمع چون تشنه و جوينده شد * واعظ ار مرده بود ، گوينده شد مستمع چون تازه آمد بىملال * صد زبان گردد به گفتن ، گنگ و لال چون‌كه نامحرم درآيد از درم * پرده در « 1 » پنهان شوند اهل حرم ور درآيد محرمى ، دور از گزند * برگشايند آن ستيران روىبند هرچه را خوب و خوش و زيبا كنند * از براى ديدهء بينا كنند كى بود آواز چنگ و زير و بم * از براى گوش بىحس اصَم ؟ مُشك را بيهوده حق خوش دم نكرد * بهر حس كرد و پى اخشم نكرد حق ، زمين و آسمان برساخته * در ميان ، بس نار و نور افراخته اين زمين را از براى خاكيان * آسمان را مسكن افلاكيان مرد سفلى دشمن بالا بود * مشترى هر مكان پيدا بود گر جهان را پردُر مكنون كنم * روزى تو چون نباشد ، چون كنم
هامش
( 1 ) - پرده‌در : در پرده پنهان .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 390 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى