تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
دردها ، از مرگ مىآيد رسول * از رسولش رو مگردان اى فضول هركه شيرين مىزيد ، او تلخ مرد * هركه او تن را پرستد ، جان نبرد گوسفندان را ز صحرا مىكشند * آنكه فربه‌تر ، مر او را مىكشند

امتحان كن فقر را روزى دو تو

مال و زر ، سر را بود همچون كلاه * كَل بود آن گر كله سازد پناه آنكه زلف و جعد رعنا باشدش * چون كلاهش رفت ، خوش‌تر آيدش مرد حق باشد به مانند بصر * پس برهنه به كه پوشيده نظر وقت عرضه كردن ، آن برده‌فروش * بركند از بنده جامهء عيب‌پوش ور بود عيبى برهنه‌ش كى كند ؟ * بل به جامه خدعه‌اى با وى كند گويد اين ، شرمنده است از نيك و بد * از برهنه كردن ، او از تو رمد خواجه در عيب است غرقه ، تا به گوش * خواجه را مال است و مالش عيب‌پوش كز طمع ، عيبش نبيند طامعى * گشت دلها را ، طمع‌ها مانعى ور گدا گويد سخن چون زرّ كان * ره نيابد كالهء او در دكان كار درويشى وراى فهم توست * سوى درويشان به منگر سست سست زانكه درويشان وراى ملك و مال * روزنى دارند خاص از ذو الجلال حق‌تعالى ، عادل است و عادلان * كى كنند استمگرى بر بيدلان ؟ آن يكى را نعمت و كالا دهند * وين دگر را بر سر آتش نهند آتشش سوزد كه دارد اين گمان * بر خدا و خالق هر دوجهان « فقر فخرى » از گزاف است و مجاز ؟ * نى ، هزاران عز پنهان است و ناز ؟ امتحان كن فقر را روزى دو تو * تا به فقر اندر ، غنا بينى دو تو صبر كن با فقر بگذار اين ملال * زانكه در فقر است نور ذو الجلال سركه مفروش و هزاران جان ببين * از قناعت غرق بحر انگبين
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 389 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى