دردها ، از مرگ مىآيد رسول * از رسولش رو مگردان اى فضول
هركه شيرين مىزيد ، او تلخ مرد * هركه او تن را پرستد ، جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا مىكشند * آنكه فربهتر ، مر او را مىكشند
امتحان كن فقر را روزى دو تو
مال و زر ، سر را بود همچون كلاه * كَل بود آن گر كله سازد پناه
آنكه زلف و جعد رعنا باشدش * چون كلاهش رفت ، خوشتر آيدش
مرد حق باشد به مانند بصر * پس برهنه به كه پوشيده نظر
وقت عرضه كردن ، آن بردهفروش * بركند از بنده جامهء عيبپوش
ور بود عيبى برهنهش كى كند ؟ * بل به جامه خدعهاى با وى كند
گويد اين ، شرمنده است از نيك و بد * از برهنه كردن ، او از تو رمد
خواجه در عيب است غرقه ، تا به گوش * خواجه را مال است و مالش عيبپوش
كز طمع ، عيبش نبيند طامعى * گشت دلها را ، طمعها مانعى
ور گدا گويد سخن چون زرّ كان * ره نيابد كالهء او در دكان
كار درويشى وراى فهم توست * سوى درويشان به منگر سست سست
زانكه درويشان وراى ملك و مال * روزنى دارند خاص از ذو الجلال
حقتعالى ، عادل است و عادلان * كى كنند استمگرى بر بيدلان ؟
آن يكى را نعمت و كالا دهند * وين دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزد كه دارد اين گمان * بر خدا و خالق هر دوجهان
« فقر فخرى » از گزاف است و مجاز ؟ * نى ، هزاران عز پنهان است و ناز ؟
امتحان كن فقر را روزى دو تو * تا به فقر اندر ، غنا بينى دو تو
صبر كن با فقر بگذار اين ملال * زانكه در فقر است نور ذو الجلال
سركه مفروش و هزاران جان ببين * از قناعت غرق بحر انگبين