تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨

جان دهى بهر حق جانت دهند

آن درم دادن سخى را لايق است * جان سپردن خود سخاى عاشق است نان دهى از بهر حق ، نانت دهند * جان دهى از بهر حق ، جانت دهند گر بريزد برگهاى اين چنار * برگ بىبرگيش بخشد كردگار گر نماند از جود در دست تو مال * كى كند فضل الهت پايمال ؟ هركه كارد ، گردد انبارش تهى * ليك اندر مزرعه باشد بهى وانكه در انبار ماند و صرفه كرد * اشپش و موش حوادث پاك خَورد اين جهان نفى است در اثبات جو * صورتت صفر است ، در معنات جو جان شور و تلخ پيش تيغ بر * جان چون درياى شيرين را بخر

هر رنجى ز مردن پاره‌اى است

عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد * زانكه هر دو همچو سيلى بگذرد خواه صاف و خواه سيلى تيره‌رو * چون نمىپايد دمى ، از وى مگو اندر اين عالم هزاران جانور * مىزيد خوش‌عيش بىزير و زبر شكر مىگويد خدا را عندليب * كاعتماد رزق بر توست اى مجيب باز دست شاه را كرده نويد * از همه مردار ببريده اميد همچنين از پشه گيرى تا به فيل * شد عيال اللّه حق نعم المعيل اين همه غم‌ها كه اندر سينه‌هاست * از بخار و گردباد و بود ماست اين غمان بيخ كن از داس ماست * اين‌چنين شد وان‌چنان وسواس ماست دان كه هر رنجى ز مردن پاره‌اى است * جزو مرگ از خود بران ، گر چاره‌اى است چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت * دان كه كلش بر سرت خواهند ريخت جزو مرگ ار گشت شيرين مر تو را * دان كه شيرين مىكند كُل را خدا