جان دهى بهر حق جانت دهند
آن درم دادن سخى را لايق است * جان سپردن خود سخاى عاشق است
نان دهى از بهر حق ، نانت دهند * جان دهى از بهر حق ، جانت دهند
گر بريزد برگهاى اين چنار * برگ بىبرگيش بخشد كردگار
گر نماند از جود در دست تو مال * كى كند فضل الهت پايمال ؟
هركه كارد ، گردد انبارش تهى * ليك اندر مزرعه باشد بهى
وانكه در انبار ماند و صرفه كرد * اشپش و موش حوادث پاك خَورد
اين جهان نفى است در اثبات جو * صورتت صفر است ، در معنات جو
جان شور و تلخ پيش تيغ بر * جان چون درياى شيرين را بخر
هر رنجى ز مردن پارهاى است
عاقل اندر بيش و نقصان ننگرد * زانكه هر دو همچو سيلى بگذرد
خواه صاف و خواه سيلى تيرهرو * چون نمىپايد دمى ، از وى مگو
اندر اين عالم هزاران جانور * مىزيد خوشعيش بىزير و زبر
شكر مىگويد خدا را عندليب * كاعتماد رزق بر توست اى مجيب
باز دست شاه را كرده نويد * از همه مردار ببريده اميد
همچنين از پشه گيرى تا به فيل * شد عيال اللّه حق نعم المعيل
اين همه غمها كه اندر سينههاست * از بخار و گردباد و بود ماست
اين غمان بيخ كن از داس ماست * اينچنين شد وانچنان وسواس ماست
دان كه هر رنجى ز مردن پارهاى است * جزو مرگ از خود بران ، گر چارهاى است
چون ز جزو مرگ نتوانى گريخت * دان كه كلش بر سرت خواهند ريخت
جزو مرگ ار گشت شيرين مر تو را * دان كه شيرين مىكند كُل را خدا