تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
آب خوش را صورت آتش مده * اندر آتش صورت آبى منه از شراب قهر چون مستى دهى * نيستها را صورت هستى دهى چيست مستى ؟ بند چشم از ديد چشم * تا نمايد سنگ گوهر ، پشم يشم چيست مستى ؟ حس‌ها مبدل شدن * چوب گز اندر نظر صندل شدن چون قضا آيد ، شود دانش به خواب * مه سيه گردد ، بگيرد آفتاب از قضا ، اين تعبيه كى نادِرَست ؟ * از قضا دان ، كو قضا را منكر است اين قضا ابرى بود خورشيدپوش * شير و اژدرها شود زو همچو موش اى خنك آن كو نكوكارى گرفت * زور را بگذاشت او زارى گرفت گر قضا پوشد سيه همچون شبت * هم قضا دستت بگيرد عاقبت گر قضا صد بار قصد جان كند * هم قضا دستت دهد ، درمان كند اين قضا صد بار اگر راهت زند * بر فراز چرخ ، خرگاهت زند از كرم دان اينكه مىترساندت * تا به ملك ايمنى بنشاندت

غرقه گشته جانى مىكند

مرد غرقه گشته جانى مىكند * دست را در هر گياهى مىزند « 1 » تا كدامش دست گيرد در خطر * دست و پايى مىزند از بيم سر دوست دارد دوست ، اين آشفتگى * كوشش بيهوده به از خفتگى آنكه او شاه است ، او بىكار نيست * ناله ، از وى طرفه ، كو بيمار نيست بهر اين فرمود رحمان ، اى پسر * « كلّ يوم هو فى شأن » « 2 » اى پسر اندر اين ره مىتراش و مىخراش * تا دم آخر ، دمى فارغ مباش تا دم آخر ، دمى آخر بود * كه عنايت با تو صاحب‌سر بود
هامش
( 1 ) - بنا بر مثل معروف « الغريق يتشبّث بكلّ حشيش » . ( 2 ) - اشاره به آيه : 29 سوره : الرحمن .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 387 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى