باغبان گويد : خمش اى زشتخو * بس نباشد خشكى تو جرم تو ؟
خشك گويد راستم من ، كژ نيم * تو چرا بىجرم مىبرّى پيم ؟
باغبان گويد اگر مسعوديى * كاشكى تر بودى ، و كژ بوديى
جاذب آب حياتى گشتهاى * اندر آب زندگى آغشتهاى
تخم تو بد بوده است و اصل تو * با درخت خوش نبوده وصل تو
عجز بهتر مايهء پرهيزگار
نيست قدرت هركسى را سازگار * عجز ، بهتر مايهء پرهيزگار
فقر ازاينرو فخر آمد جاودان « 1 » * كه به تقوا ماند دست نارسان
زان عنا « 2 » و زين غنا موجود شد * كِه ز قُدرت ، صبرها بِدرود شد
آدمى را عجز و فقر آمد امان * از بلاى نفس پرحرص و غمان
آن غم آيد ز آرزوهاى فضول * كه بدان خو كرده است آن صيد غول
آرزوى گل بود گِلخواره را * گلشكر نگوارد آن بيچاره را
نفس را تسبيح و مصحف در يمين * خنجر و شمشير اندر آستين
مصحف و سالوس او باور مكن * خويش با او هم سِر و هم سر مكن
سوى حوضت آورد بهر وضو * و اندر اندازد تو را در قعر او
دشمن ارچه دوستانه گويدت * دام دان ، گرچه ز دانه گويدت
گر تو را قندى دهد ، آن زهردان * گر به تن لطفى كند ، آن قهر دان
چون قضا آيد ، نبينى غير پوست * دشمنان را بازنشناسى ز دوست
چون چنين شد ، ابتهال آغاز كن * ناله و تسبيح و روزه ساز كن
ناله مىكن ، كى تو علّام الغيوب * زير سنگ مكر بد ما را مكوب
گر سگى كرديم ، اى شير آفرين * شير را مگمار بر ما زين كمين
هامش
( 1 ) - در حديث نبوى : « الفقر فخرى » .
( 2 ) - عنا : رنج .