تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
باغبان گويد : خمش اى زشت‌خو * بس نباشد خشكى تو جرم تو ؟ خشك گويد راستم من ، كژ نيم * تو چرا بىجرم مىبرّى پيم ؟ باغبان گويد اگر مسعوديى * كاشكى تر بودى ، و كژ بوديى جاذب آب حياتى گشته‌اى * اندر آب زندگى آغشته‌اى تخم تو بد بوده است و اصل تو * با درخت خوش نبوده وصل تو

عجز بهتر مايهء پرهيزگار

نيست قدرت هركسى را سازگار * عجز ، بهتر مايهء پرهيزگار فقر ازاين‌رو فخر آمد جاودان « 1 » * كه به تقوا ماند دست نارسان زان عنا « 2 » و زين غنا موجود شد * كِه ز قُدرت ، صبرها بِدرود شد آدمى را عجز و فقر آمد امان * از بلاى نفس پرحرص و غمان آن غم آيد ز آرزوهاى فضول * كه بدان خو كرده است آن صيد غول آرزوى گل بود گِل‌خواره را * گلشكر نگوارد آن بيچاره را نفس را تسبيح و مصحف در يمين * خنجر و شمشير اندر آستين مصحف و سالوس او باور مكن * خويش با او هم سِر و هم سر مكن سوى حوضت آورد بهر وضو * و اندر اندازد تو را در قعر او دشمن ارچه دوستانه گويدت * دام دان ، گرچه ز دانه گويدت گر تو را قندى دهد ، آن زهردان * گر به تن لطفى كند ، آن قهر دان چون قضا آيد ، نبينى غير پوست * دشمنان را بازنشناسى ز دوست چون چنين شد ، ابتهال آغاز كن * ناله و تسبيح و روزه ساز كن ناله مىكن ، كى تو علّام الغيوب * زير سنگ مكر بد ما را مكوب گر سگى كرديم ، اى شير آفرين * شير را مگمار بر ما زين كمين
هامش
( 1 ) - در حديث نبوى : « الفقر فخرى » . ( 2 ) - عنا : رنج .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 386 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى