تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
تو گنه بر من منه كژمژ مبين * من ز بد بىزارم و از حرص و كين من بدى كردم ، پشيمانم هنوز * انتظارم تا دِيَم گردد تموز متّهم گشتم ميان خلق من * فعل خود بر من نهد هر مرد و زن امتحان شير و كلبم كرد حق * امتحان نقد و قلبم كرد حق قلب را من كى سيه‌رو كرده‌ام ؟ * صيرفىام ، قيمت او كرده‌ام نيكوان را رهنمايى مىكنم * شاخه‌هاى خشك را برمىكنم اين علف‌ها مىنهم ، از بهر چيست ؟ * تا پديد آيد كه حيوان جنس كيست گرگ از آهو چو زايد كودكى * هست در گرگى و آهويى شكى ؟ تو گياه و استخوان پيشش بريز * تا كدامين سو كند او گام تيز گر به‌سوى استخوان آيد ، سگ است * ور گيا خواهد ، يقين آهورگ است قهر و لطفى جفت شد با يكدگر * زاد از اين هر دوجهانى ، خير و شر تو گياه و استخوان را عرضه كن * قوت نفس و قوت جان را عرضه كن گر غذاى نفس خواهد ، ابتر است * ور غذاى روح خواهد ، سرور است گر كند او خدمت تن ، هست خر * ور رود در بحر جان ، يابد گهر گرچه اين دو مختلف خير و شرند * ليك اين هر دو به يك كار اندرند انبيا طاعات عرضه مىكنند * دشمنان شهوات عرضه مىكنند نيك را چون بد كنم ؟ يزدان نيم * داعيم من ، خالق ايشان نيم خوب را من زشت سازم ؟ رب نيم * زشت را و خوب را آيينه‌ام سوخت هندو آينه از درد را * كين سيه‌رو مىنمايد مرد را گفت آيينه گناه از من نبود * جرم او را نِه كه روى من زدود او مرا غماز كرد اى خوب‌رو * تا بگويم زشت كو و خوب كو ؟ من گواهم ، برگو آن زندان كجاست ؟ * اهل زندان نيستم ايزد گواست هركجا بينم نهال ميوه‌دار * تربيت‌ها مىكنم من دايه‌وار هركجا بينم درخت تلخ و خشك * مىبُرم تا وارهد از پشك مشك خشك گويد باغبان را كاى فتى * مر مرا چه مىبُرى سر بىخطا ؟