تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
وقت طفلىام كه بودم شيرجو * گاهوارم را كه جنبانيد ؟ او از كه خوردم شير غير شير او ؟ * كه مرا پرورد جز تدبير او ؟ خوى كآن با شير رفت اندر وجود * كى توان او را ز مردم واگشود ؟ گر عتابى كرد درياى كرم * بسته كى گردند درهاى كرم ؟ اصل نقدش ، لطف و داد و بخشش است * قهر بر وى چون غبارى از غش است از براى لطف عالم را بساخت * ذرّه‌ها را آفتاب او نواخت فرقت ، از قهرش گر آبستن است * بهر قدر وصل او دانستن است تا دهد جان را فراقش گوشمال * جان بداند قدر ايّام وصال گفت پيغمبر كه حق فرموده است : * قصد من از خلق ، احسان بوده است آفريدم تا ز من سودى كنند * تا ز شهدم دست‌آلودى كنند نز براى آنكه من سودى كنم * وز برهنه من قبايى بركنم چند روزى كه ز پيشم رانده است * چشم من بر روى خوبش مانده است كز چنان رويى چنين قهر ، اى عجب * هركسى مشغول گشته در سبب من سبب را ننگرم كآن حادث است * زانكه حادث حادثى را باعث است لطف سابق را نظاره مىكنم * هرچه آن حادث ، دوپاره مىكنم ترك سجده از حسد گيرم كه بود * آن حسد از عشق خيزد ، نه از جحود هر حسد از دوستى خيزد يقين * گر شود با دوست غيرى همنشين هست شرط دوستى غيرت‌برى * همچو بعد عطسه ، گفتن : دير زى چون‌كه بر نطعش جز اين بازى نبود * گفت : بازى كن چه دانم برفزود ؟ آن يكى بازى كه من بد باختم * خويشتن را در بلا انداختم در بلا هم مىچشم لذات او * مات اويم ، مات اويم ، مات او چون رهاند خويشتن را اى سره ؟ * هيچ‌كس در شش جهت زين شش دره ؟ جزو شش از كل شش چون وارهد ؟ * خاصه كه بىچون مر او را كج نهد خود اگر كفر است اگر ايمان او * دست‌باف حضرت است و آن او تو ز من با حق چه نالى اى سليم * تو بنال از شر اين نفس لئيم