وقت طفلىام كه بودم شيرجو * گاهوارم را كه جنبانيد ؟ او
از كه خوردم شير غير شير او ؟ * كه مرا پرورد جز تدبير او ؟
خوى كآن با شير رفت اندر وجود * كى توان او را ز مردم واگشود ؟
گر عتابى كرد درياى كرم * بسته كى گردند درهاى كرم ؟
اصل نقدش ، لطف و داد و بخشش است * قهر بر وى چون غبارى از غش است
از براى لطف عالم را بساخت * ذرّهها را آفتاب او نواخت
فرقت ، از قهرش گر آبستن است * بهر قدر وصل او دانستن است
تا دهد جان را فراقش گوشمال * جان بداند قدر ايّام وصال
گفت پيغمبر كه حق فرموده است : * قصد من از خلق ، احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودى كنند * تا ز شهدم دستآلودى كنند
نز براى آنكه من سودى كنم * وز برهنه من قبايى بركنم
چند روزى كه ز پيشم رانده است * چشم من بر روى خوبش مانده است
كز چنان رويى چنين قهر ، اى عجب * هركسى مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم كآن حادث است * زانكه حادث حادثى را باعث است
لطف سابق را نظاره مىكنم * هرچه آن حادث ، دوپاره مىكنم
ترك سجده از حسد گيرم كه بود * آن حسد از عشق خيزد ، نه از جحود
هر حسد از دوستى خيزد يقين * گر شود با دوست غيرى همنشين
هست شرط دوستى غيرتبرى * همچو بعد عطسه ، گفتن : دير زى
چونكه بر نطعش جز اين بازى نبود * گفت : بازى كن چه دانم برفزود ؟
آن يكى بازى كه من بد باختم * خويشتن را در بلا انداختم
در بلا هم مىچشم لذات او * مات اويم ، مات اويم ، مات او
چون رهاند خويشتن را اى سره ؟ * هيچكس در شش جهت زين شش دره ؟
جزو شش از كل شش چون وارهد ؟ * خاصه كه بىچون مر او را كج نهد
خود اگر كفر است اگر ايمان او * دستباف حضرت است و آن او
تو ز من با حق چه نالى اى سليم * تو بنال از شر اين نفس لئيم
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 384
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٣٨٤