تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣

غرّه مشو بينى مكن

شكر كن غرّه مشو بينى مكن * گوش دار و هيچ خودبينى مكن من غلام آنكه او در هر رباط * خويش را و اصل نداند بر سماط بس رباطى كه ببايد ترك كرد * تا به مسكن دررسد يك روز مرد گرچه آهن سرخ شد او سرخ نيست * پرتو عاريت آتش‌زنى است تن همىنازد به خوبى و جمال * روح ، پنهان كرده فر و پرّوبال گويدش : كاى مزبله تو كيستى ؟ * يك دو روز از پرتو من زيستى غنج و نازت مىنگنجد در جهان * باش تا كه من شوم از تو جهان گرم‌دارانت تو را گورى كَنَند * طعمهء ماران و مورانت كنند بينى از گند تو گيرد آن كسى * كه به پيش تو همىمردى بسى

ما اول فرشته بوده‌ايم

گفت : ما اول فرشته بوده‌ايم * راه طاعت را به جان پيموده‌ايم سالكان راه را محرم بديم * ساكنان عرش را همدم بديم پيشهء اول كجا از دل رود ؟ * مهر اول كى ز دل بيرون شود ؟ در سفر گر روم بينى يا ختن * از دل تو كى رود حبّ الوطن ؟ ما هم از مستان اين مى بوده‌ايم * عاشقان درگه وى بوده‌ايم ناف ما بر مهر او ببريده‌اند * عشق او در جان ما كاريده‌اند روز نيكو ديده‌ايم از روزگار * آب رحمت خورده‌ايم اندر بهار نى كه ما را دست فضلش كاشته است ؟ * از عدم ما را نه او برداشته است ؟ اى بسا كز وى نوازش ديده‌ايم * در گلستان رضا گرديده‌ايم بر سر ما دست رحمت مىنهاد * چشمهاى لطف از ما مىگشاد