چون دلش آموخت شمع افروختن * آفتاب او را نيارد سوختن
خار جمله لطف چون كل مىشود * پيش جزوى ، كو سوى كل مىرود
چيست تعظيم خدا افراشتن ؟ * خويشتن را خوار و خاكى داشتن
چيست توحيد خدا آموختن ؟ * خويشتن را پيش واحد سوختن
گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز
هستيت در هست آن هستى نواز * همچو مس در كيميا اندر گداز
در من و ما سخت كردستى تو دست * هست اين جمله خرابى از دو هست
نيستى جو گر تو ابله نيستى
آينهء هستى چه باشد ؟ نيستى * نيستى جو ، گر تو ابله نيستى
هستى اندر نيستى بتوان نمود * مالداران بر فقير آرند جود
نيستى و نقص ، هر جايى كه خاست * آينه خوبى جمله پيشههاست
چونكه جامه چست و دوزيده بود * مظهر فرهنگ درزى چون شود ؟
ناتراشيده همىيابد جذوع * تا دروگر « 1 » اصل سازد يا فروع
خواجهء اشكستهبند آنجا رود * كه در آنجا پاى اشكسته بود
نقصها آيينهء وصف كمال * و آن حقارت آينه عزّ و جلال
زانكه ضد را ضد كند پيدا يقين * زانكه با سِركه پديد است انگبين
هركه نقص خويش را ديد و شناخت * اندر استكمال خود دهاسبه تاخت
زان نمىپرد بهسوى ذو الجلال * كو گمانى مىبرد خود را كمال
علّتى بدتر ز پندار كمال * نيست اندر جان تو اى ذو دلال
از دل و از ديدهات بس خون رود * تا ز تو ، اين معجبى بيرون رود
هامش
( 1 ) - دروگر : نجّار .