تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
چون دلش آموخت شمع افروختن * آفتاب او را نيارد سوختن خار جمله لطف چون كل مىشود * پيش جزوى ، كو سوى كل مىرود چيست تعظيم خدا افراشتن ؟ * خويشتن را خوار و خاكى داشتن چيست توحيد خدا آموختن ؟ * خويشتن را پيش واحد سوختن گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز هستيت در هست آن هستى نواز * همچو مس در كيميا اندر گداز در من و ما سخت كردستى تو دست * هست اين جمله خرابى از دو هست

نيستى جو گر تو ابله نيستى

آينهء هستى چه باشد ؟ نيستى * نيستى جو ، گر تو ابله نيستى هستى اندر نيستى بتوان نمود * مال‌داران بر فقير آرند جود نيستى و نقص ، هر جايى كه خاست * آينه خوبى جمله پيشه‌هاست چون‌كه جامه چست و دوزيده بود * مظهر فرهنگ درزى چون شود ؟ ناتراشيده همىيابد جذوع * تا دروگر « 1 » اصل سازد يا فروع خواجهء اشكسته‌بند آنجا رود * كه در آنجا پاى اشكسته بود نقص‌ها آيينهء وصف كمال * و آن حقارت آينه عزّ و جلال زانكه ضد را ضد كند پيدا يقين * زانكه با سِركه پديد است انگبين هركه نقص خويش را ديد و شناخت * اندر استكمال خود ده‌اسبه تاخت زان نمىپرد به‌سوى ذو الجلال * كو گمانى مىبرد خود را كمال علّتى بدتر ز پندار كمال * نيست اندر جان تو اى ذو دلال از دل و از ديده‌ات بس خون رود * تا ز تو ، اين معجبى بيرون رود
هامش
( 1 ) - دروگر : نجّار .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 382 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى