تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧

جان بىمعنيت از صورت نرست

چند صورت آخر اى صورت‌پرست * جان بىمعنيت از صورت نرست ؟ گر به صورت ، آدمى انسان بدى * احمد و بو جهل خود يكسان بدى نقش بر ديوار مثل آدم است * بنگر ، از آدم چه چيز او كَم است ؟ جان كَم است آن صورت بىتاب را * رو بجو آن گوهر كمياب را شد سر شيران عالم جمله پست * چون سگ اصحاب را دادند دست وصف صورت نيست اندر خامه‌ها * عالِم عادِل بود در نامه‌ها عالم و عادل ، همه معنى است بس * كش نيابى در مكان و پيش و پس

حق آموخت كرم پيله را

آنچه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شير را و گور را خانه‌ها سازد پر از حلواى تر * حق ، بر او آن علم را بگشاد در آنچه حق آموخت كِرم پيله را * هيچ فيلى داند آن گون حيله را ؟ آدم خاكى ز حق آموخت علم * تا به هفتم آسمان افروختِ علم نام و ناموس مَلَك را درشِكست * كورى آن‌كس كه از حق ، درشكست قطره‌اى دل را ، يكى گوهر فتاد * كان به درياها و گردون‌ها نداد
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 377 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى