جان بىمعنيت از صورت نرست
چند صورت آخر اى صورتپرست * جان بىمعنيت از صورت نرست ؟
گر به صورت ، آدمى انسان بدى * احمد و بو جهل خود يكسان بدى
نقش بر ديوار مثل آدم است * بنگر ، از آدم چه چيز او كَم است ؟
جان كَم است آن صورت بىتاب را * رو بجو آن گوهر كمياب را
شد سر شيران عالم جمله پست * چون سگ اصحاب را دادند دست
وصف صورت نيست اندر خامهها * عالِم عادِل بود در نامهها
عالم و عادل ، همه معنى است بس * كش نيابى در مكان و پيش و پس
حق آموخت كرم پيله را
آنچه حق آموخت مر زنبور را * آن نباشد شير را و گور را
خانهها سازد پر از حلواى تر * حق ، بر او آن علم را بگشاد در
آنچه حق آموخت كِرم پيله را * هيچ فيلى داند آن گون حيله را ؟
آدم خاكى ز حق آموخت علم * تا به هفتم آسمان افروختِ علم
نام و ناموس مَلَك را درشِكست * كورى آنكس كه از حق ، درشكست
قطرهاى دل را ، يكى گوهر فتاد * كان به درياها و گردونها نداد