تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤

همنشين اهل معنى باش

رو به معنى كوش اى صورت‌پرست * زانكه معنى بر تن صورت‌پَرَست هم‌نشين اهل معنى باش تا * هم عطا يا بى و هم باشى فتى « 1 » جان بىمعنى در اين تن ، بىخلاف * هست همچون تيغ چوبين در غلاف تا غلاف اندر بود با حالت است « 2 » * چون برون شد ، سوختن را آلت است تيغ چوبين را مبَر در كارزار * بنگر اول تا نگردد كارزار گر بود چوبين ، برو ديگر طلب * ور بود الماس ، پيش‌آ با طرب تيغ در زرادخانه اولياست * ديدن ايشان شما را كيمياست جمله دانايان همين گفته ، همين * هست دانا رحمة للعالمين گر انارى مىخرى ، خندان بخر * تا دهد خنده ز دانهء او خبر نار خندان ، باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند گر تو سنگ صخرهء و مرمر شوى * چون به صاحبدل رسى ، گوهر شوى مهر پاكان در دل و در جان نشان * دل مده الّا به مهر دلخوشان كوى نوميدى مرو ، اميدهاست * سوى تاريكى مرو ، خورشيدهاست دل تو را در كوى اهل دل كشد * تن تو را در حبس آب و گل كشد هين غذاى دل بده از همدلى * رو بجو اقبال را از مقبلى صاحب ده پادشاه جسم‌هاست * صاحب‌دل شاه دلهاى شماست فرع ديد آمد عمل ، بىهيچ شك * پس نباشد مردم الّا مردمك جان نامحرم نبيند روى دوست * جز همان جانى كه او از اصل اوست سايهء يزدان ، بود بندهء خدا * مردهء اين عالم و زندهء خدا دامن او گير زوتر ، بىگمان * تا رهى از فتنهء آخر زمان كيف مدّ الظل نقش اولياست * كو دليل نور خورشيد خداست اندر اين وادى مرو بىاين دليل * « لا أحبّ الآفلين » گو ، چون خليل
هامش
( 1 ) - فتى : جوانمرد . ( 2 ) - در نسخه قونيه : « بىقيمتست » .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 374 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى