همنشين اهل معنى باش
رو به معنى كوش اى صورتپرست * زانكه معنى بر تن صورتپَرَست
همنشين اهل معنى باش تا * هم عطا يا بى و هم باشى فتى « 1 »
جان بىمعنى در اين تن ، بىخلاف * هست همچون تيغ چوبين در غلاف
تا غلاف اندر بود با حالت است « 2 » * چون برون شد ، سوختن را آلت است
تيغ چوبين را مبَر در كارزار * بنگر اول تا نگردد كارزار
گر بود چوبين ، برو ديگر طلب * ور بود الماس ، پيشآ با طرب
تيغ در زرادخانه اولياست * ديدن ايشان شما را كيمياست
جمله دانايان همين گفته ، همين * هست دانا رحمة للعالمين
گر انارى مىخرى ، خندان بخر * تا دهد خنده ز دانهء او خبر
نار خندان ، باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند
گر تو سنگ صخرهء و مرمر شوى * چون به صاحبدل رسى ، گوهر شوى
مهر پاكان در دل و در جان نشان * دل مده الّا به مهر دلخوشان
كوى نوميدى مرو ، اميدهاست * سوى تاريكى مرو ، خورشيدهاست
دل تو را در كوى اهل دل كشد * تن تو را در حبس آب و گل كشد
هين غذاى دل بده از همدلى * رو بجو اقبال را از مقبلى
صاحب ده پادشاه جسمهاست * صاحبدل شاه دلهاى شماست
فرع ديد آمد عمل ، بىهيچ شك * پس نباشد مردم الّا مردمك
جان نامحرم نبيند روى دوست * جز همان جانى كه او از اصل اوست
سايهء يزدان ، بود بندهء خدا * مردهء اين عالم و زندهء خدا
دامن او گير زوتر ، بىگمان * تا رهى از فتنهء آخر زمان
كيف مدّ الظل نقش اولياست * كو دليل نور خورشيد خداست
اندر اين وادى مرو بىاين دليل * « لا أحبّ الآفلين » گو ، چون خليل
هامش
( 1 ) - فتى : جوانمرد .
( 2 ) - در نسخه قونيه : « بىقيمتست » .