تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦

اى خنك چشمى كه آن گريان اوست

چون خدا خواهد كه مان يارى كند * ميل ما را جانب زارى كند اى خنك چشمى كه آن گريان اوست * اى همايون‌دل كه آن بريان اوست آخر هر گريه آخر خنده‌اى است * مرد آخر بين مبارك بنده‌اى است هركجا آب روان ، خضرت شود * هركجا اشكى روان ، رحمت شود چون بگريانم ، بجوشد رحمتم * آن خروشنده بنوشد نعمتم رحمتم موقوف آن خوش گريه‌هاست * چون گريست از بحر رحمت موج خاست باش چون دولاب نالان چشم‌تر * تا ز صحن جانت بررويد خضر اشك خواهى ، رحم كن بر اشك‌بار * رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر

جمله عالم صورت و جان است علم

خاتم ملك سليمان است علم * جمله عالم صورت و جان است علم آدمى را زين هنر بيچاره گشت * خلق درياها و خلق كوه و دشت زو پلنگ و شير ، لرزان همچو موش * زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش زو پرى و ديو ساحل‌ها گرفت * هريكى در جاى پنهان جا گرفت آدمى را دشمن پنهان بسى است * آدمىّ با حذَر عاقل كسى است بهر غسل ار دَر روى در جويبار * بر تو آسيبى زند در آب ، خار گرچه پنهان خار در آب است پست * چون‌كه در تو مىخلد ، دانى كه هست خارخار حسّها و وسوسه * از هزاران كس بود ، نه يك‌كسه باش ، تا حس‌هاى تو مبدل شود * تا ببينيشان و مشكل حل شود تا سخن‌هاى كيان رد كرده‌اى * تا كيان را سرور خود كرده‌اى ؟