تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
آخر آدم‌زادهء اى ناخلف * چند پندارى تو پستى را شرف چند گويى من بگيرم عالمى * اين جهان را پر كنم از خود همى ؟ گر جهان پربرف گردد سربه‌سر * تاب خور بگدازدش با يك نظر وِزرِ او و صد وزير و صد هزار * نيست گرداند خدا از يك شرار عين آن تخييل را حكمت كند * عين آن زهراب را شربت كند آن گمان‌انگيز را سازد يقين * مهرها روياند از اسباب كين پرورد در آتش ابراهيم را * ايمنى روح سازد بيم را از سبب‌سوزيش من سوداييم * در خيالاتش چو سوفسطاييم

بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد

هان و هان اى سخرگان گفتگو * وعظ گفتار زبان و گوش جو پنبه اندر گوش حسّ دون كنيد * موى حس از چشم خود بيرون كنيد پنبهء آن گوش سِر ، گوش سَر است * تا نگردد اين كر ، آن باطن كر است بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد * تا خطاب ارجعى را بشنويد تا به گفت‌وگوى بيدارى درى * تو ز گفت خواب ، بويى كى برى ؟ سير بيرونيست قول و فعل ما * سير باطن هست بالاى سما حس خشكى ديد كز خشكى بزاد * سير جان پا در دل دريا نهاد چون‌كه عمر اندر ره خشكى گذشت * گاه كوه و گاه صحرا ، گاه دشت آب حيوان از كجا خواهى تو يافت ؟ * موج دريا را كجا خواهى شكافت ؟ موج خاكى وَهم و فهم و فكر ماست * موج آبى مَحو و سُكر است و فناست تا در اين سكرى ، از آن سكرى تو دور * تا از اين مستى ، از آن جامى تو كور