آخر آدمزادهء اى ناخلف * چند پندارى تو پستى را شرف
چند گويى من بگيرم عالمى * اين جهان را پر كنم از خود همى ؟
گر جهان پربرف گردد سربهسر * تاب خور بگدازدش با يك نظر
وِزرِ او و صد وزير و صد هزار * نيست گرداند خدا از يك شرار
عين آن تخييل را حكمت كند * عين آن زهراب را شربت كند
آن گمانانگيز را سازد يقين * مهرها روياند از اسباب كين
پرورد در آتش ابراهيم را * ايمنى روح سازد بيم را
از سببسوزيش من سوداييم * در خيالاتش چو سوفسطاييم
بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد
هان و هان اى سخرگان گفتگو * وعظ گفتار زبان و گوش جو
پنبه اندر گوش حسّ دون كنيد * موى حس از چشم خود بيرون كنيد
پنبهء آن گوش سِر ، گوش سَر است * تا نگردد اين كر ، آن باطن كر است
بىحس و بىگوش و بىفكرت شويد * تا خطاب ارجعى را بشنويد
تا به گفتوگوى بيدارى درى * تو ز گفت خواب ، بويى كى برى ؟
سير بيرونيست قول و فعل ما * سير باطن هست بالاى سما
حس خشكى ديد كز خشكى بزاد * سير جان پا در دل دريا نهاد
چونكه عمر اندر ره خشكى گذشت * گاه كوه و گاه صحرا ، گاه دشت
آب حيوان از كجا خواهى تو يافت ؟ * موج دريا را كجا خواهى شكافت ؟
موج خاكى وَهم و فهم و فكر ماست * موج آبى مَحو و سُكر است و فناست
تا در اين سكرى ، از آن سكرى تو دور * تا از اين مستى ، از آن جامى تو كور