تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
هيچ دانى آشنا كردن ؟ بگو * گفت : نه اى خوش‌جواب خوب‌رو گفت : كُلّ عمرت اى نحوى فناست * زانكه كشتى غرق اين گرداب‌هاست محو مىبايد نه نحو اينجا ، بدان * گر تو محوى بىخطر در آب ران آب دريا مُرده را بر سر نهد * ور بود زنده ، ز دريا كى رهد ؟ چون به مردى تو ز اوصاف بشر * بحر اسرارت نهد بر فرق سر اى كه خلقان را تو خر مىخوانده‌اى * اين زمان چون خر بر اين يخ مانده‌اى گر تو علّامهء جهانى در جهان * نك فناى اين جهان بين وين زمان مرد نحوى را از آن در دوختم * تا شما را نحو محو آموختم فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف * دركم آمد يا بى اى يار شگرف

با هوا و آرزو كم باش دوست

با هوا و آرزو كم باش دوست * چون « يضلّك عن سبيل اللّه » « 1 » اوست اين هوا را نشكند اندر جهان * هيچ‌چيزى همچو سايهء همرهان گفت پيغمبر على را كاى على * شير حقّى ، پهلوانى پردلى ليك بر شيرى مكن هم اعتماد * اندر آ در سايهء نخل اميد اندر آ در سايهء آن عاقلى * كش نتاند برد از ره ناقلى ظلّ او اندر زمين چون كوه قاف * روح او سيمرغ بس عالى طواف گر بگويم تا قيامت نعت او * هيچ او را مقطع و غايت مجو در بشر روپوش گشته است آفتاب * فهم كن . و اللّه اعلم بالصواب يا على از جمله طاعات راه * برگزين تو سايهء خاص إله هركسى در طاعتى بگريختند * خويشتن را مخلصى انگيختند تو برو در سايهء عاقل گريز * تا رهى زان دشمن پنهان‌ستيز
هامش
( 1 ) - اشاره به كريمه :« وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ »سوره ص آيه 26 .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 371 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى