تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
از همهء طاعات اينت بهتر است * سبق يا بى بر هر آن سابق كه هست

چنان قادر خدايى كز عدم

با چنان قادر خدايى كز عدم * صد چو عالم هست گرداند به دَم صد چو عالم در نظر پيدا كند * چون‌كه چشمت را به خود بينا كند گر جهان پيشت بزرگ و بانبيست * پيش قدرت ، ذرهء مىدان كه نيست اين جهان خود حبس جان‌هاى شماست * هين رويد آن‌سو كه صحراى شماست اين جهان محدود و آن خود بىحد است * نقش و صورت پيش آن معنى سد است صد هزاران نيزهء فرعون را * درشكست از موسيى با يك عصا صد هزاران طبّ جالينوس بود * پيش عيسى و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود * پيش حرف امّيىاش عار بود با چنين غالب خداوندى كسى * چون نميرد ، گر نباشد او خسى ؟ بس دل چون كوه را انگيخت او * مرغ زيرك با دو پا آويخت او فهم و خاطر تيز كردن نيست راه * جز شكسته مىنگيرد فضل شاه اى بسا گنج‌آكنان كنجكاو * كان خيال‌انديش را شد ريش گاو گاو كه بود كه تو ريش او شوى * خاك كه بود تا حشيش او شوى ؟ چون زنى از فاحشه شد روى زرد * مسخ كرد او را خدا و زُهره كرد عورتى را زهره كردن مسخ بود * خاك و گِل گشتن ، نه مسخ است اى عنود ؟ زان وجودى كَت بد آن رشك عقول * پس ببين كين مسخ كردن چون بود روح مىبُردت سوى چرخ برين * سوى آب و گل شدى در اسفلين خويشتن را مسخ كردى زين سفول * ز آن وجودى كم بُد آن رشك عقول پس ببين ، كين مسخ كردن چون بود ؟ * پيش آن مسخ اين به غايت دون بود اسب همّت سوى اختر تاختى * آدم مسجود را نشناختى