تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
ليك نادر طالب آيد كز فروغ * در حق آن نافع آيد آن دروغ او به قصد نيك خود جايى رسد * گرچه جان پنداشت آن آمد جسد چون تحرّى در دل شب قبله را * قبله‌اى نى و آن نماز او رَوا

خوى شاهان در رعيت جا كند

خوى شاهان در رعيّت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند لطف شاهنشاه جان بىوطن * چون اثر كرده است بين در كُلّ تن لطف عقل خوش نهاد خوش‌نسب * چون همه تن را درآرد در ادب عشق شنگِ بىقرار بىسكون * چون درآرد كُلّ تن را در جنون ؟ هر هنر كِه استا بدان معروف شد * جان شاگردان بدان موصوف شد پيش استاد اصولى ، هم اصول * خواند آن شاگرد چُست با حصون پيش استاد فقيه ، آن فقه‌خوان * فقه خواند نه اصول اندر ميان پيش استادى كه او نحوى بود * جان شاگردش ازو نحوى شود باز استادى كه او مَحوِ رَه است * جان شاگردش ازو محو شه است زين همه انواع دانش ، روز مرگ * دانش فقر است ساز راه و برگ

حكايت

نحويى روزى به كشتى درنشست * رو به كشتيبان نهاد آن خودپرست گفت : هيچ از نحو خواندى ؟ گفت : لا * گفت : نيم‌عمر تو شد در فنا دل‌شكسته گشت كشتيبان ز تاب * ليك آن دم كرد خامش در جواب باد كشتى را به گردابى فكند * گفت كشتيبان بدان نحوى ، بلند