ليك نادر طالب آيد كز فروغ * در حق آن نافع آيد آن دروغ
او به قصد نيك خود جايى رسد * گرچه جان پنداشت آن آمد جسد
چون تحرّى در دل شب قبله را * قبلهاى نى و آن نماز او رَوا
خوى شاهان در رعيت جا كند
خوى شاهان در رعيّت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند
لطف شاهنشاه جان بىوطن * چون اثر كرده است بين در كُلّ تن
لطف عقل خوش نهاد خوشنسب * چون همه تن را درآرد در ادب
عشق شنگِ بىقرار بىسكون * چون درآرد كُلّ تن را در جنون ؟
هر هنر كِه استا بدان معروف شد * جان شاگردان بدان موصوف شد
پيش استاد اصولى ، هم اصول * خواند آن شاگرد چُست با حصون
پيش استاد فقيه ، آن فقهخوان * فقه خواند نه اصول اندر ميان
پيش استادى كه او نحوى بود * جان شاگردش ازو نحوى شود
باز استادى كه او مَحوِ رَه است * جان شاگردش ازو محو شه است
زين همه انواع دانش ، روز مرگ * دانش فقر است ساز راه و برگ
حكايت
نحويى روزى به كشتى درنشست * رو به كشتيبان نهاد آن خودپرست
گفت : هيچ از نحو خواندى ؟ گفت : لا * گفت : نيمعمر تو شد در فنا
دلشكسته گشت كشتيبان ز تاب * ليك آن دم كرد خامش در جواب
باد كشتى را به گردابى فكند * گفت كشتيبان بدان نحوى ، بلند