تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩

تقليد چيست

عكس كاول زد تو آن تقليد دان * چون پياپى شد ، شود تحقيق آن تا نشد تحقيق از ياران مبُر * از صدف مگسل نگشت آن قطره دُر

الصلا ساده‌دلان پيچ‌پيچ

بهر اين گفتند دانايان به فن * ميهمان محسنان بايد شدن تو مريد و ميهمان آن كسى * كو ستاند حاصلت را از خسى نيست چيره ، چون تو را چيره كند ؟ * نور ندهد مر تو را تيره كند چون ورا نورى نبود اندر قران * نور كى يابند از وى ديگران ؟ همچو اعمش كو كند داروى چشم * چه كشد در چشمها الّا كه پشم ؟ از خدا بويى نه او را ، نه اثر * دعويش افزون ز شيث و بو البشر ديو ننموده ورا هم نقش خويش * او همىگويد ز ابداليم بيش حرف درويشان بدزديده بسى * تا گمان آيد كه هست او خود كسى خورده گيرد در سخن بر بايزيد * ننگ دارد از درون او يزيد بينوا از نان و خوان آسمان * پيش او ننداخت حق يك استخوان او ندا كرده كه خوان بنهاده‌ام * نايب حقم ، خليفه‌زاده‌ام الصلا ساده‌دلان پيچ‌پيچ * تا خوريد از خوان جودم ، هيچ‌هيچ « 1 » سالها بر وعده فردا ، كسان * گِرد آن درگشته ، فردا نارسان دير بايد تا كه سِرّ آدمى * آشكارا گردد از بيش و كمى زير دوار تنش گنجى است ، يا * خانهء مار است و مور و اژدها ؟ چون‌كه پيدا گشت كو چيزى نبود * عمر طالب رفته ، آگاهى چه سود ؟
هامش
( 1 ) - در نسخه قونيه : « سير هيچ » .