آن گدا گويد خدا ، از بهر نان * متّقى گويد خدا ، از عين جان
گر بدانستى گدا آن گفت خويش * پيش چشم او نه كم ماندى نه بيش
سالها گويد خدا آن نانخواه * همچو خر مصحف كشد از بهر كاه
گر به دل درتافتى گفتِ لبش * ذرّهذرّه گشته بودى قالبش
چند بت بشكست احمد در جهان
چند بت بشكست احمد در جهان * تا كه يا رب گوى گشتند امّتان
گر نبودى كوشش احمد تو هم * مىپرستيدى چو اجدادت صنم
اين سرت وارست از سجدهء بتان * تا بدانى حقّ او بر امّتان
گر بگويى شكر اين رستن بگو * كز بت باطن هَمَت بِرهاند او
او سرت را چون رهانيد از بتان * هم بدان قوّت تو دل را وارهان
سر ز شكر دين از آن برتافتى * كز پدر ميراث مُفتش « 1 » يافتى
مرد ميراثى چه داند قدر مال * رستمى جان كَند و مالى يافت زال
استن اين عالم اى جان غفلت است
استن اين عالم اى جان غفلت است * هوشيارى اين جهان را آفت است
هوشيارى زان جهان است و چو آن * غالب آيد ، پست گردد اين جهان
هوشيارى آفتاب و حِرص ، يخ * هوشيارى آب و اين عالم وسخ
زان جهان اندك ترشح مىكند * تا نغرّد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بيشتر گردد ز غيب * نه هنر ماند در اين عالم نه عيب
هامش
( 1 ) - مفتش : مفت : ارزان .