تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
آن گدا گويد خدا ، از بهر نان * متّقى گويد خدا ، از عين جان گر بدانستى گدا آن گفت خويش * پيش چشم او نه كم ماندى نه بيش سالها گويد خدا آن نان‌خواه * همچو خر مصحف كشد از بهر كاه گر به دل درتافتى گفتِ لبش * ذرّه‌ذرّه گشته بودى قالبش

چند بت بشكست احمد در جهان

چند بت بشكست احمد در جهان * تا كه يا رب گوى گشتند امّتان گر نبودى كوشش احمد تو هم * مىپرستيدى چو اجدادت صنم اين سرت وارست از سجدهء بتان * تا بدانى حقّ او بر امّتان گر بگويى شكر اين رستن بگو * كز بت باطن هَمَت بِرهاند او او سرت را چون رهانيد از بتان * هم بدان قوّت تو دل را وارهان سر ز شكر دين از آن برتافتى * كز پدر ميراث مُفتش « 1 » يافتى مرد ميراثى چه داند قدر مال * رستمى جان كَند و مالى يافت زال

استن اين عالم اى جان غفلت است

استن اين عالم اى جان غفلت است * هوشيارى اين جهان را آفت است هوشيارى زان جهان است و چو آن * غالب آيد ، پست گردد اين جهان هوشيارى آفتاب و حِرص ، يخ * هوشيارى آب و اين عالم وسخ زان جهان اندك ترشح مىكند * تا نغرّد در جهان حرص و حسد گر ترشح بيشتر گردد ز غيب * نه هنر ماند در اين عالم نه عيب
هامش
( 1 ) - مفتش : مفت : ارزان .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 367 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى