تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
چيست جان كندن ؟ سوى مرگ آمدن * دست در آب حياتى نازدن خلق را دو ديده در خاك ممات * صد گمان دارند در آب حيات جهد كن تا صد گمان گردد نود * شب برو ، ور تو بخسبى شب رود در شب تاريك جوى « 1 » آن روز را * پيش كن آن عقل ظلمت‌سوز را در شب تاريك بس نيكى بود * آب حيوان جفت تاريكى بود سر ز خفتن كى توان برداشتن * با چنين صد تخم غفلت كاشتن

از محقق تا مقلد فرقهاست

اين چه چشم است اينكه بيناييش نيست ؟ * ز امتحانها جز كه رسواييش نيست سهو باشد ظنّها را گاه‌گاه * اين چه ظنّ است اينكه كوراند ز راه ديده را بر ديگران نوحه‌گرى * مدّتى بنشين و بر خود مىگرى ز ابر گريان ، شاخ سبز و تر شود * زانكه شمع از گريه روشن‌تر شود هركجا نوحه كنند آنجا نشين * زانكه تو اولىترى اندر حنين زانكه ايشان در فراق فانيند * غافل از عمر و بقاى جانيند زانكه دل بر نقش تقليد است بند * كَه بود تقليد ، اگر كوه قويست از محقق تا مقلد فرقهاست * كاين چو او و دست و آن ديگر صد است منبع گفتار اين سوزى بود * و آن مقلّد كهنه‌آموزى بود هين مشو غرّه بدان گفت حزين * بار بر گاو است و بر گردون حنين نوحه‌گر باشد مقلّد در حديث * جز طمع نبود مُراد آن خبيث نوحه‌گر گويد حديث سوزناك * ليك كو سوز دل و دامان چاك ؟ هم مقلّد نيست محروم از ثواب * نوحه‌گر را مزد باشد در حساب كافر و مؤمن ، خدا گويند ، ليك * در ميان هر دو فرقى هست نيك
هامش
( 1 ) - جوى : بجوى .