چيست جان كندن ؟ سوى مرگ آمدن * دست در آب حياتى نازدن
خلق را دو ديده در خاك ممات * صد گمان دارند در آب حيات
جهد كن تا صد گمان گردد نود * شب برو ، ور تو بخسبى شب رود
در شب تاريك جوى « 1 » آن روز را * پيش كن آن عقل ظلمتسوز را
در شب تاريك بس نيكى بود * آب حيوان جفت تاريكى بود
سر ز خفتن كى توان برداشتن * با چنين صد تخم غفلت كاشتن
از محقق تا مقلد فرقهاست
اين چه چشم است اينكه بيناييش نيست ؟ * ز امتحانها جز كه رسواييش نيست
سهو باشد ظنّها را گاهگاه * اين چه ظنّ است اينكه كوراند ز راه
ديده را بر ديگران نوحهگرى * مدّتى بنشين و بر خود مىگرى
ز ابر گريان ، شاخ سبز و تر شود * زانكه شمع از گريه روشنتر شود
هركجا نوحه كنند آنجا نشين * زانكه تو اولىترى اندر حنين
زانكه ايشان در فراق فانيند * غافل از عمر و بقاى جانيند
زانكه دل بر نقش تقليد است بند * كَه بود تقليد ، اگر كوه قويست
از محقق تا مقلد فرقهاست * كاين چو او و دست و آن ديگر صد است
منبع گفتار اين سوزى بود * و آن مقلّد كهنهآموزى بود
هين مشو غرّه بدان گفت حزين * بار بر گاو است و بر گردون حنين
نوحهگر باشد مقلّد در حديث * جز طمع نبود مُراد آن خبيث
نوحهگر گويد حديث سوزناك * ليك كو سوز دل و دامان چاك ؟
هم مقلّد نيست محروم از ثواب * نوحهگر را مزد باشد در حساب
كافر و مؤمن ، خدا گويند ، ليك * در ميان هر دو فرقى هست نيك
هامش
( 1 ) - جوى : بجوى .