غيب مطلوب حق آمد چند گاه * اين دهل زن را بر آن ، بربند راه
تك مران دركش عنان مستور به * هركس آن پندار خود مسرور به
حق همىخواهد كه نوميدان او * زين عبادت هم نگردانند رو
هم به اميدى مشرّف مىشوند * چند روزى در ركابش مىدوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه * بر بد و نيك از عموم مرحمه
حق همىخواهد كه هر مير و اسير * با رجا و خوف باشند و حذير
اين رجا و خوف در پرده بود * تا پس اين پرده پرورده شود
چون دريدى پردهء خوف و رجا * غيب را شد كرّ و فرّى برملا
حمله آرند از عدم سوى وجود
بىهشان را وادهد حق هوشها * حلقهحلقه حلقهها در گوشها
پاىكوبان ، دستافشان در ثنا * نازنازان ربّنا احييتنا
آن جلود و آن عظام ريخته * فارسان گشته ، غبار انگيخته
حمله آرند از عدم سوى وجود * در قيامت هم شكور و هم كنود
سر چه مىپيچى ؟ كنى ناديدهاى * در عدم اول نه سر پيچيدهاى ؟
در عدم افشرده بودى پاى خويش * كه مرا كه بركند از جاى خويش
مىنبينى صنع ربانيت را * كه كشيد او موى پيشانيت را
آن عدم او را هَماره بنده است * كار كن ديوا « 1 » سليمان زنده است
ديو مىسازد جفان كالجواب * زهره نى تا دفع گويد يا جواب ؟
خويش را بين : چون همىلرزى ز بيم ؟ * مر عدم را نيز لرزان دان مقيم
ور تو دست اندر مناصب مىزنى * هم ز ترس است آن ، كه جانى مىكنى
هرچه جز عشق خداى احسن است * گر شكر خوردن بود ، جان كندن است
هامش
( 1 ) - ديوا : اى ديو .