تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
غيب مطلوب حق آمد چند گاه * اين دهل زن را بر آن ، بربند راه تك مران دركش عنان مستور به * هركس آن پندار خود مسرور به حق همىخواهد كه نوميدان او * زين عبادت هم نگردانند رو هم به اميدى مشرّف مىشوند * چند روزى در ركابش مىدوند خواهد آن رحمت بتابد بر همه * بر بد و نيك از عموم مرحمه حق همىخواهد كه هر مير و اسير * با رجا و خوف باشند و حذير اين رجا و خوف در پرده بود * تا پس اين پرده پرورده شود چون دريدى پردهء خوف و رجا * غيب را شد كرّ و فرّى برملا

حمله آرند از عدم سوى وجود

بىهشان را وادهد حق هوشها * حلقه‌حلقه حلقه‌ها در گوشها پاىكوبان ، دست‌افشان در ثنا * نازنازان ربّنا احييتنا آن جلود و آن عظام ريخته * فارسان گشته ، غبار انگيخته حمله آرند از عدم سوى وجود * در قيامت هم شكور و هم كنود سر چه مىپيچى ؟ كنى ناديده‌اى * در عدم اول نه سر پيچيده‌اى ؟ در عدم افشرده بودى پاى خويش * كه مرا كه بركند از جاى خويش مىنبينى صنع ربانيت را * كه كشيد او موى پيشانيت را آن عدم او را هَماره بنده است * كار كن ديوا « 1 » سليمان زنده است ديو مىسازد جفان كالجواب * زهره نى تا دفع گويد يا جواب ؟ خويش را بين : چون همىلرزى ز بيم ؟ * مر عدم را نيز لرزان دان مقيم ور تو دست اندر مناصب مىزنى * هم ز ترس است آن ، كه جانى مىكنى هرچه جز عشق خداى احسن است * گر شكر خوردن بود ، جان كندن است
هامش
( 1 ) - ديوا : اى ديو .