تا كسوف آيد ز من خورشيد را * تا نمايم نخل را و بيد را
وانمايم راز رستاخيز را * نقد را و نقد قلبآميز را
دستها ببريده اصحاب شمال * وانمايم رنگ كفر و رنگ آل
وانمايم هفت سوراخ نفاق * در ضياى ماه بىخسف و محاق
وانمايم من پلاس اشقيا * بشنوانم طبل و كوس اتقيا
دوزخ و جنات و برزخ در ميان * پيش چشم كافران آرم عيان
وانمايم حوض كوثر را به جوش * كاب بر روشان زند ، بانگش به گوش
و آن كسان كه تشنه بر گردش دوان * گشتهاند اين دم نمايم من عيان
مىبسايد دوششان بر دوش من * نعرههاشان مىرسد در گوش من
اهل جنّت پيش چشمم ز اختيار * در كشيده يكدگر را در كنار
دست يكديگر زيارت مىكنند * از لبان هم بوسه غارت مىكنند
كر شد اين گوشم ز بانگ آهآه * از خسان و نعرهء وا حسرتاه
اين اشارتهاست گويم از نغول « 1 » * ليك مىترسم ز آزار رسول
همچنين مىگفت سرمست و خراب * داد پيغمبر گريبانش به تاب
گفت : هين دركش كه اسبت گرم شد * عكس حق لا يستحى زد ، شرم شد
آينه تو جَست بيرون از غلاف * آينه و ميزان كجا گويد خلاف
آينه و ميزان كجا بندد نفس * بهر آزار و حياى هيچكس ؟
چون خدا ما را براى آن فراخت * كه به ما بتوان حقيقت را شناخت
اين نباشد ، ما چه ارزيم اى فلان * كى شويم آيين روى نيكوان ؟
ليك دركش در نمد آيينه را * كه تجلّى كرد سينا سينه را
گفت : آخر هيچ گنجد در بغل * آفتاب حق و خورشيد ازل ؟
هم دغل را هم بغل را بردرد * نى جنون ماند به پيشش ، نه خرد
اين سخن پايان ندارد ، خيز زيد * بر براق ناطقه بربند قيد
ناطقه چون فاضح آمد عيب را * مىدراند پردههاى غيب را
هامش
( 1 ) - نغول : زنازادگان .