تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
تا كسوف آيد ز من خورشيد را * تا نمايم نخل را و بيد را وانمايم راز رستاخيز را * نقد را و نقد قلب‌آميز را دستها ببريده اصحاب شمال * وانمايم رنگ كفر و رنگ آل وانمايم هفت سوراخ نفاق * در ضياى ماه بىخسف و محاق وانمايم من پلاس اشقيا * بشنوانم طبل و كوس اتقيا دوزخ و جنات و برزخ در ميان * پيش چشم كافران آرم عيان وانمايم حوض كوثر را به جوش * كاب بر روشان زند ، بانگش به گوش و آن كسان كه تشنه بر گردش دوان * گشته‌اند اين دم نمايم من عيان مىبسايد دوششان بر دوش من * نعره‌هاشان مىرسد در گوش من اهل جنّت پيش چشمم ز اختيار * در كشيده يكدگر را در كنار دست يكديگر زيارت مىكنند * از لبان هم بوسه غارت مىكنند كر شد اين گوشم ز بانگ آه‌آه * از خسان و نعرهء وا حسرتاه اين اشارتهاست گويم از نغول « 1 » * ليك مىترسم ز آزار رسول همچنين مىگفت سرمست و خراب * داد پيغمبر گريبانش به تاب گفت : هين دركش كه اسبت گرم شد * عكس حق لا يستحى زد ، شرم شد آينه تو جَست بيرون از غلاف * آينه و ميزان كجا گويد خلاف آينه و ميزان كجا بندد نفس * بهر آزار و حياى هيچ‌كس ؟ چون خدا ما را براى آن فراخت * كه به ما بتوان حقيقت را شناخت اين نباشد ، ما چه ارزيم اى فلان * كى شويم آيين روى نيكوان ؟ ليك دركش در نمد آيينه را * كه تجلّى كرد سينا سينه را گفت : آخر هيچ گنجد در بغل * آفتاب حق و خورشيد ازل ؟ هم دغل را هم بغل را بردرد * نى جنون ماند به پيشش ، نه خرد اين سخن پايان ندارد ، خيز زيد * بر براق ناطقه بربند قيد ناطقه چون فاضح آمد عيب را * مىدراند پرده‌هاى غيب را
هامش
( 1 ) - نغول : زنازادگان .