گفت پيغمبر صباحى زيد را
گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت اى رفيق باصفا ؟
گفت : « عبدا مؤمنا » باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان گر شكفت ؟
گفت : تشنه بودهام من روزها * شب نخفته استم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر كردم چنان * كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
گفت : از اين ره كو رهآوردى بيار * درخور فهم و عقول اين ديار
گفت : خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنّت ، هفت دوزخ ، پيش من * هست پيدا همچو بت پيش شَمَن « 1 »
يكبهيك وامىشناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسيا
كه : بهشتى كيست و بيگانه كيست * پيش من پيدا چو مار و ماهى است
جمله را در روز رستاخيز ، من * فاش مىبينم عيان از مرد و زن
پس بگويم يا فروبندم نفس ؟ * لب گزيدش مصطفى ، يعنى كه بس
يا رسول اللّه بگويم سرّ حشر ؟ * در جهان پيدا كنم امروز نشر ؟
هِل مرا تا پردهها را بردرم * تا چو خورشيدى بتابد گوهرم
هامش
( 1 ) - شَمَن : بتپرست ، جادوگر قبيله .