تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣

گفت پيغمبر صباحى زيد را

گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت اى رفيق باصفا ؟ گفت : « عبدا مؤمنا » باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان گر شكفت ؟ گفت : تشنه بوده‌ام من روزها * شب نخفته استم ز عشق و سوزها تا ز روز و شب گذر كردم چنان * كه ز اسپر بگذرد نوك سنان گفت : از اين ره كو ره‌آوردى بيار * درخور فهم و عقول اين ديار گفت : خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان هشت جنّت ، هفت دوزخ ، پيش من * هست پيدا همچو بت پيش شَمَن « 1 » يك‌به‌يك وامىشناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسيا كه : بهشتى كيست و بيگانه كيست * پيش من پيدا چو مار و ماهى است جمله را در روز رستاخيز ، من * فاش مىبينم عيان از مرد و زن پس بگويم يا فروبندم نفس ؟ * لب گزيدش مصطفى ، يعنى كه بس يا رسول اللّه بگويم سرّ حشر ؟ * در جهان پيدا كنم امروز نشر ؟ هِل مرا تا پرده‌ها را بردرم * تا چو خورشيدى بتابد گوهرم
هامش
( 1 ) - شَمَن : بت‌پرست ، جادوگر قبيله .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 363 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى