هرچه گويد مرد عاشق ، بوى عشق * از دهانش مىجهد در كوى عشق
گر بگويد فقه فقر آيد همه * بوى فقر آيد از آن خوشدمدمه
ور بگويد كفر ، دارد بوى دين * آيد از گفت شكش بوى يقين
گفت كج ، كز بحر صدقى خواسته است * اصل صاف آن تيره را آراسته است
بتپرستى ، چون بمانى در صور * صورتش بگذار و در معنى نگر
آن حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان ، بىپا و سر
سر ندارد چون ز ازل بوده است پيش * پا ندارد ، با ابد بوده است خويش
زانكه صوفى باكر و بافر بود * هرچه آن ماضى است ، لا يذكر بود
هم عرب ما ، هم سبو ما ، هم ملك * جمله ما يؤفك عنه من افك
بلكه چون آب است هر قطره از آن * هم سر است و پا و هم بى هر دو آن
حاش للّه ، اين حكايت نيست هين * نقد حال ما و توست اين خوش ببين
عقل را شو دان و زن اين نفس و طمع * اين دو ظلمانى است منكر ، عقل شمع
زن همىخواهد حويج خانقاه * يعنى آبرو و نان و خوان و جاه
نفس همچون زن پى ، چارهگرى * گاه خاكى كاه جويد سرورى
عقل خود زين فكرها آگاه نيست * در دماغش جز غم اللّه نيست
خلق را گويد به حشر
حق تعالى ، خلق را گويد به حشر * ارمغان كو از براى روز نشر ؟
جئتمونا و فرادى بينوا * هم بدانسان كه خلقناكم كذا ؟
هين چه آورديد دستآويز را * ارمغان روز رستاخيز را ؟
يا اميد بازگشتنتان نبود ؟ * وعدهء امروز باطلتان نمود ؟
مُنكرى مهمانيش را از خرى * پس ز مطبخ خاك و خاكستر برى
ور نهاى منكر چنين دست تهى * بر دَرِ آن دوست چون پا مىنهى ؟