تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
هرچه گويد مرد عاشق ، بوى عشق * از دهانش مىجهد در كوى عشق گر بگويد فقه فقر آيد همه * بوى فقر آيد از آن خوش‌دمدمه ور بگويد كفر ، دارد بوى دين * آيد از گفت شكش بوى يقين گفت كج ، كز بحر صدقى خواسته است * اصل صاف آن تيره را آراسته است بت‌پرستى ، چون بمانى در صور * صورتش بگذار و در معنى نگر آن حكايت گفته شد زير و زبر * همچو فكر عاشقان ، بىپا و سر سر ندارد چون ز ازل بوده است پيش * پا ندارد ، با ابد بوده است خويش زانكه صوفى باكر و بافر بود * هرچه آن ماضى است ، لا يذكر بود هم عرب ما ، هم سبو ما ، هم ملك * جمله ما يؤفك عنه من افك بلكه چون آب است هر قطره از آن * هم سر است و پا و هم بى هر دو آن حاش للّه ، اين حكايت نيست هين * نقد حال ما و توست اين خوش ببين عقل را شو دان و زن اين نفس و طمع * اين دو ظلمانى است منكر ، عقل شمع زن همىخواهد حويج خانقاه * يعنى آبرو و نان و خوان و جاه نفس همچون زن پى ، چاره‌گرى * گاه خاكى كاه جويد سرورى عقل خود زين فكرها آگاه نيست * در دماغش جز غم اللّه نيست

خلق را گويد به حشر

حق تعالى ، خلق را گويد به حشر * ارمغان كو از براى روز نشر ؟ جئتمونا و فرادى بينوا * هم بدان‌سان كه خلقناكم كذا ؟ هين چه آورديد دست‌آويز را * ارمغان روز رستاخيز را ؟ يا اميد بازگشتنتان نبود ؟ * وعدهء امروز باطلتان نمود ؟ مُنكرى مهمانيش را از خرى * پس ز مطبخ خاك و خاكستر برى ور نه‌اى منكر چنين دست تهى * بر دَرِ آن دوست چون پا مىنهى ؟