تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠

كل عالم را سبو دان اى پسر

كلّ عالم را سبو دان اى پسر * كو بود از علم و خوبى تا به سر قطره‌اى از دجلهء خوبىّ اوست * كان نمىگنجد ز پرّى زيرپوست گنج مخفى بد ، ز پُرّى چاك كرد * خاك را تابان‌تر از افلاك كرد گنج مخفى بد ، ز پرى جوش كرد * خاك را سلطان اطلس‌پوش كرد ور بديدى شاخى « 1 » از دجلهء خدا * آن سبو را او فنا كردى فنا آنكه ديدندش هميشه بىخودند * بىخودانه بر سبو سنگى زدند اى ز غيرت بر سبو سنگى زده * و آن شكستت خود درستى آمده خم شكسته آب ازو ناريخته * صد درستى زين شكست انگيخته جزوجزو خم به رقص است و به حال * عقل جزوى را نموده اين محال نه سبو پيدا درين حالت نه آب * خوش ببين ، و اللّه اعلم بالصواب چون در معنى زنى بازت كنند * پرّ فكرت زن كه شهبازت كنند پرّ فكرت شد گِل‌آلود و گران * زانكه گِل‌خوارى ، تو را گِل شد چو نان نان گِل است و گوشت ، كمتر خور از اين * تا نمانى همچو گِل اندر زمين اين شراب و اين كباب و اين شكر * خاك رنگين است و نقشين اى پسر چون گرسنه مىشوى ، سگ مىشوى * تند و بدپيوند و بدرگ مىشوى چون شدى تو سير ، مردارى شدى * بىخبر بر پا چو ديوارى شدى پس دمى مردار و ديگر دم سگى * چون كنى در راه شيران خوش‌تگى « 2 » آلت اشكار خود جز سگ مدان * كمترك انداز سگ را استخوان زانكه سگ چون سير شد ، سركش شود * كى سوى صيد و شكارى خود رود ؟ آن عرب را بينوايى مىكشيد * تا بدان درگاه و آن دولت رسيد در حكايت گفته‌ايم احسان شاه * در حق آن بينواى بىپناه
هامش
( 1 ) - شاخ : جوى كوچكى را گويند كه از رودخانه و جوى بزرگ جدا شوند و ظرفى را نيز گويند كه بدان شراب خورند . ( در حاشيه اصل ) ( 2 ) - دويدن .