من غريبم ، از بيابان آمدم * بر اميد لطف سلطان آمدم
بوى لطف او بيابانها گرفت * دُرهاى ريگ هم جانها گرفت
آن سبوى آب را در پيش داشت * تخم خدمت را در آن حضرت بكاشت
آب شيرين و سبوى سبز و نو * ز آب بارانى كه جمع آمد به كوه
خنده مىآمد نقيبان را از آن * ليك پذرفتند آن را همچو جان
زانكه لطف شاه خوب باخبر * كرده بود اندر همه اركان اثر
خوى شاهان در رعيت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند
آن سبوى آب ، دانشهاى ماست * وان خليفه ، دجلهء علم خداست
ما سبوها پر به دجله مىبريم * گرنه خَر دانيم ، ما خود را خريم
گر دجله باخبر بودى چو ما * او نَبُردى آن سبو را ، جابهجا
بلكه از دجله چو واقف آمدى * آن سبو را بر سر سنگى زدى
آن خليفه ديد و احوالش شنيد * آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد
آن عرب را كرد از فاقه خلاص * داد بخششها و خلعتهاى خاص
پس نقيبى را بفرمود آن قباد * آن جهان بخشش وان بحر داد
كاين سبو پرزر به دست او دهيد * چونكه واگردد سوى دجلهاش بريد
از ره خشك آمده است او از سفر * از ره دجلهاش بود نزديكتر
چون به كشتى درنشست و دجله ديد * سجده مىكرد از حبا و مىخميد
كى عجب لطف آن شه وهّاب را * وان عجبتر كو ستد آن آب را
چون پذيرفت از من آن درياى خود * آنچنان نقد دغل را زود زود ؟
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 359
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٣٥٩