تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
من غريبم ، از بيابان آمدم * بر اميد لطف سلطان آمدم بوى لطف او بيابانها گرفت * دُرهاى ريگ هم جانها گرفت آن سبوى آب را در پيش داشت * تخم خدمت را در آن حضرت بكاشت آب شيرين و سبوى سبز و نو * ز آب بارانى كه جمع آمد به كوه خنده مىآمد نقيبان را از آن * ليك پذرفتند آن را همچو جان زانكه لطف شاه خوب باخبر * كرده بود اندر همه اركان اثر خوى شاهان در رعيت جا كند * چرخ اخضر خاك را خضرا كند آن سبوى آب ، دانشهاى ماست * وان خليفه ، دجلهء علم خداست ما سبوها پر به دجله مىبريم * گرنه خَر دانيم ، ما خود را خريم گر دجله باخبر بودى چو ما * او نَبُردى آن سبو را ، جابه‌جا بلكه از دجله چو واقف آمدى * آن سبو را بر سر سنگى زدى آن خليفه ديد و احوالش شنيد * آن سبو را پر ز زر كرد و مزيد آن عرب را كرد از فاقه خلاص * داد بخششها و خلعت‌هاى خاص پس نقيبى را بفرمود آن قباد * آن جهان بخشش وان بحر داد كاين سبو پرزر به دست او دهيد * چون‌كه واگردد سوى دجله‌اش بريد از ره خشك آمده است او از سفر * از ره دجله‌اش بود نزديك‌تر چون به كشتى درنشست و دجله ديد * سجده مىكرد از حبا و مىخميد كى عجب لطف آن شه وهّاب را * وان عجب‌تر كو ستد آن آب را چون پذيرفت از من آن درياى خود * آن‌چنان نقد دغل را زود زود ؟