تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
مرد گفت : اكنون سبو را سر ببند * هين كه اين هديه است ما را سودمند در نمد در دوز تو اين كوزه را * تا گشايد شه ، به هديه روزه را كين چنين اندر همه آفاق نيست * جز رحيق و مايهء اذواق نيست زانكه ايشان ز آبهاى تلخ و شور * دايما پرعلّتند و نيم‌كور مرغ ، كاب شور باشد مسكنش * او چه داند جاى آب روشنش ؟ اى كه اندر چشمهء شور است جات * تو چه دانى شط و جيحون و فرات ؟ اى تو نارسته از اين فانى رباط * تو چه دانى محو و سكر و انبساط ؟ ور بدانى نقلت از ابّ و جد است * پيش تو اين نامها چون ابجد است ابجد و هوّز چه فاش است و پديد * بر همه طفلان و معنى بس بعيد پس سبو برداشت آن مرد عرب * در سفر شد ، مىكشيدش روز و شب بر سبو لرزان بد از آفات دهر * هم كشيدش از بيابان تا به شهر زان مصلى باز كرده از نياز * « رب سلّم » ورد كرده در نماز كه : نگهدار آب ما را از خسان * يا رب آن گوهر بدان دريا رسان گرچه شويم آگه است و پرفن است * ليك گوهر را هزاران دشمن است خود چه باشد گوهر ؟ آب كوثر است * قطره‌اى زين است كاصل گوهر است از دعاهاى زن و زارى او * وز غم مرد و گران‌بارىّ او سالم از دزدان و از آسيب سنگ * برد تا دار الخلافه بىدرنگ ديد درگاهى پر از انعامها * اهل حاجت گستريده دامها دم‌به‌دم هر سوى صاحب حاجتى * يافته زان در عطا و خلعتى بهر گبر و مؤمن و زيبا و زشت * همچو خورشيد و مطر ، نى چون بهشت عام و خاصه ، از سليمان تا به مور * زنده گشته چون جهان از نفخ صور پس نقيبان پيش او باز آمدند * بس گلاب لطف بر جَيبش زدند حاجت او فهمشان شد بىمقال * كار ايشان بد عطا پيش از سؤال پس به دو گفتند : يا وجه العرب * از كجايى ، چونى از راه و تعب ؟ گفت : اين هديه بر سلطان بريد * سايل شه را ز حاجت واخريد
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 358 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى