چون قضا بگذشت ، خود را مىخورد * پرده بدريده گريبان مىدرد
مرد گفت : اى زن پشيمان مىشوم * گر بُدم كافر ، مسلمان مىشوم
من گنهكار توام : رحمى بكن * برمكن يكبارگيم از بيخ و بن
كافر پير ار پشيمان مىشود * چونكه عذر آرد ، مسلمان مىشود
حاليا من هم گذشتم از خلاف * حكم دارى ، تيغ بركش از غلاف
هرچه گويى ، من تو را فرمان برم * در بد و نيك آمد آن ننگرم
در وجود تو شوم من منعدم * چون محبّم ، حب يُعمى و يصم « 1 »
گفت زن : آهنگ بِرّم مىكنى * يا به حيلت كشف سرّم مىكنى ؟
گفت : و اللّه عالم السرّ الخفىّ * كآفريد از خاك آدم را صفى
از سر مهر و صفا است و خضوع * حق آن كس كه به دو دارم رجوع
گر به پيشت امتحان است اين هوس * امتحان را ، امتحان كن يك نفس
سر مپوشان تا پديد آيد سرم * امر كن تو هرچه بر وى قادرم
دل مپوشان تا پديد آيد دلم * تا قبول آرم هرآنچه قابلم
چون كنم ؟ در دست من چه چاره است ؟ * درنگر تا جان من چهكاره است ؟
گفت زن نك آفتابى تافته است * عالمى زو روشنايى يافته است
نايب رحمان خليفهء كردگار * شهر بغداد است از وى چون بهار
گر بپيوندى بدان شه ، شه شوى * سوى هر ادبار تا كى مىروى ؟
همنشينى مقبلان چون كيمياست * چون نظرشان كيميايى خود كجاست ؟
گفت : من شه را پذيرا كى شوم * بىبهانه ، سوى او من كى روم ؟
نسبتى بايد مرا يا حيلتى * هيچ پيشه راست شد بىآلتى ؟
همچو مجنونى كه بشنيد از يكى * كه مرض آمد به ليلى اندكى ؟
گفت : آوه بىبهانه چون روم ؟ * ور بمانم از عيادت چون شوم ؟
ليتنى كنت طبيبا حاذقا * كنت امشى نحو ليلى سابقا
گفت : چون شاه كرم ميدان رود * عين هر بىآلتى آلت شود
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث نبوى : « الحب يعمى و يعم » . مسند احمد 5 : 194 و جامع صغير 1 : 145 .