تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
چون قضا بگذشت ، خود را مىخورد * پرده بدريده گريبان مىدرد مرد گفت : اى زن پشيمان مىشوم * گر بُدم كافر ، مسلمان مىشوم من گنهكار توام : رحمى بكن * برمكن يك‌بارگيم از بيخ و بن كافر پير ار پشيمان مىشود * چون‌كه عذر آرد ، مسلمان مىشود حاليا من هم گذشتم از خلاف * حكم دارى ، تيغ بركش از غلاف هرچه گويى ، من تو را فرمان برم * در بد و نيك آمد آن ننگرم در وجود تو شوم من منعدم * چون محبّم ، حب يُعمى و يصم « 1 » گفت زن : آهنگ بِرّم مىكنى * يا به حيلت كشف سرّم مىكنى ؟ گفت : و اللّه عالم السرّ الخفىّ * كآفريد از خاك آدم را صفى از سر مهر و صفا است و خضوع * حق آن كس كه به دو دارم رجوع گر به پيشت امتحان است اين هوس * امتحان را ، امتحان كن يك نفس سر مپوشان تا پديد آيد سرم * امر كن تو هرچه بر وى قادرم دل مپوشان تا پديد آيد دلم * تا قبول آرم هرآنچه قابلم چون كنم ؟ در دست من چه چاره است ؟ * درنگر تا جان من چه‌كاره است ؟ گفت زن نك آفتابى تافته است * عالمى زو روشنايى يافته است نايب رحمان خليفهء كردگار * شهر بغداد است از وى چون بهار گر بپيوندى بدان شه ، شه شوى * سوى هر ادبار تا كى مىروى ؟ همنشينى مقبلان چون كيمياست * چون نظرشان كيميايى خود كجاست ؟ گفت : من شه را پذيرا كى شوم * بىبهانه ، سوى او من كى روم ؟ نسبتى بايد مرا يا حيلتى * هيچ پيشه راست شد بىآلتى ؟ همچو مجنونى كه بشنيد از يكى * كه مرض آمد به ليلى اندكى ؟ گفت : آوه بىبهانه چون روم ؟ * ور بمانم از عيادت چون شوم ؟ ليتنى كنت طبيبا حاذقا * كنت امشى نحو ليلى سابقا گفت : چون شاه كرم ميدان رود * عين هر بىآلتى آلت شود
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث نبوى : « الحب يعمى و يعم » . مسند احمد 5 : 194 و جامع صغير 1 : 145 .