« فقر فخرى » از گزاف است و مجاز ؟ * نى ، هزاران عزّ پنهان است و ناز
از غضب بر من لقبها راندى * يار گيرم مار گيرم خواندى
از طمع هرگز نخوانم من فسون * اين طمع را كردهام من سرنگون
حاش للّه ، طمع من از خلق نيست * از قناعت در دل من عالمى است
اى زن ار طمّاع مىبينى مرا * زين تحرّى زنانه برتر آ
آن طمع را ماند و رحمت بود * كو طمع ، آنجا كه آن نعمت بود ؟
صبر كن با فقر بگذار اين ملال * زانكه در فقر است نور ذو الجلال
سركه مفروش و هزاران جان ببين * از قناعت غرق بحر انگبين
صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گل آغشته اندر نيشكر
اى دريغا مر تو را كُنجا بدى * تا ز جانم شرح دل پيدا شدى
گر جهان را پُردر مكنون كنم * روزى تو چون نباشد ، چون كنم ؟
ترك جنگ و ره زنى اى زن بگو * ور نمىگويى ، به ترك من بگوى
مر مرا چه جاى جنگ و نيك و بد ؟ * كين دلم از صلحها هم مىرمد
گر خمش گردى ، و گرنه آن كنم * كه همين دم ترك خانومان كنم
زن چو ديد او را كه تند و توسن است * گشت گريان ، گريه خود دام زن است
گفت از تو كى چنين پنداشتم ؟ * از تو من امّيد ديگر داشتم
زن درآمد از طريق نيستى * گفت من خاك شمايم ، نى سَتى « 1 »
جسم و جانم هرچه هستم ، آن توست * حكم و فرمان جملگى فرمان توست
گر ز درويشى دلم از صبر خست * بهر خويشم نيست آن ، بهر تو است
تو مرا در دردها بودى دوا * من نمىخواهم كه باشى بينوا
چون تو با من اينچنين بودى به ظن * هم ز جان بيزار گشتم ، هم ز تن
كفر گفتم ، نك به ايمان آمدم * پيش حكمت از سر جان آمدم
خوى شاهانهء تو را نشناختم * پيش تو گستاخ خر مىتاختم
چون ز عفو تو چراغى ساختم * توبه كردم ، اعتراض انداختم
هامش
( 1 ) - سَتى : خانم ، بانوى خانه .