تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
« فقر فخرى » از گزاف است و مجاز ؟ * نى ، هزاران عزّ پنهان است و ناز از غضب بر من لقبها راندى * يار گيرم مار گيرم خواندى از طمع هرگز نخوانم من فسون * اين طمع را كرده‌ام من سرنگون حاش للّه ، طمع من از خلق نيست * از قناعت در دل من عالمى است اى زن ار طمّاع مىبينى مرا * زين تحرّى زنانه برتر آ آن طمع را ماند و رحمت بود * كو طمع ، آنجا كه آن نعمت بود ؟ صبر كن با فقر بگذار اين ملال * زانكه در فقر است نور ذو الجلال سركه مفروش و هزاران جان ببين * از قناعت غرق بحر انگبين صد هزاران جان تلخى كش نگر * همچو گل آغشته اندر نيشكر اى دريغا مر تو را كُنجا بدى * تا ز جانم شرح دل پيدا شدى گر جهان را پُردر مكنون كنم * روزى تو چون نباشد ، چون كنم ؟ ترك جنگ و ره زنى اى زن بگو * ور نمىگويى ، به ترك من بگوى مر مرا چه جاى جنگ و نيك و بد ؟ * كين دلم از صلح‌ها هم مىرمد گر خمش گردى ، و گرنه آن كنم * كه همين دم ترك خان‌ومان كنم زن چو ديد او را كه تند و توسن است * گشت گريان ، گريه خود دام زن است گفت از تو كى چنين پنداشتم ؟ * از تو من امّيد ديگر داشتم زن درآمد از طريق نيستى * گفت من خاك شمايم ، نى سَتى « 1 » جسم و جانم هرچه هستم ، آن توست * حكم و فرمان جملگى فرمان توست گر ز درويشى دلم از صبر خست * بهر خويشم نيست آن ، بهر تو است تو مرا در دردها بودى دوا * من نمىخواهم كه باشى بينوا چون تو با من اين‌چنين بودى به ظن * هم ز جان بيزار گشتم ، هم ز تن كفر گفتم ، نك به ايمان آمدم * پيش حكمت از سر جان آمدم خوى شاهانهء تو را نشناختم * پيش تو گستاخ خر مىتاختم چون ز عفو تو چراغى ساختم * توبه كردم ، اعتراض انداختم
هامش
( 1 ) - سَتى : خانم ، بانوى خانه .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 354 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى