تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢

گفتگوى زنى مر شوى را

يك شب اعرابى زنى مر شوى را * گفت و از حد برد گفتگوى را كين همه فقر و جفا ما مىكشيم * جمله عالم در خوشى ، ما ناخوشيم نان‌مان نى ، نان خورشمان درد و رشك * كوزه‌مان نى ، آب‌مان از ديده اشك جامهء ما روز تاب آفتاب * شب نهالين و لحاف از ماهتاب قرص مه را قرص نان پنداشته * دست سوى آسمان برداشته ننگ درويشان ز درويشى ما * روز و شب از روزى انديشى ما خويش و بيگانه شد از ما رمان * بر مثال سامرى از مردمان مر عرب را فخر غَزو است و عطا * در عرب تو همچو اندر خط خطا چه غزا ؟ ما بىغزا خود كشته‌ايم * ما به تيغ فقرى بىسر گشته‌ايم چه عطا ؟ ما بر گدايى مىتنيم * مر مگس را در هوا رگ مىزنيم گر كسى مهمان رسد ، گر من منم ، * چون نخسبد ، دلقش « 1 » از تن بركنم شوى گفتش چند جويى دخل و گشت * خود چه ماند از عمر ؟ افزون‌تر گذشت عاقل اندر پيش و نقصان ننگرد * زانكه هر دو همچو سيلى بگذرد خواه صاف و خواه سيل تيره‌رو * چون نمىپايد دمى ، از وى مگو اندر اين عالم هزاران جانور * مىزيد خوش‌عيش بىزير و زبر تو جوان بودى و قانع‌تر بدى * زر طلب گشتى ، خود اول زر بدى رَز « 2 » بدى پرميوه چون كاسد شدى * هم به وقت پختنت فاسد شدى ؟ جفت مايى ، جفت بايد در صفت * تا برآيد كارها با مصلحت جفت بايد بر مثال همدگر * در دو جفتِ كفش و موزه درنگر من روم سوى قناعت دل قوى * تو چرا سوى شناعت مىروى ؟ مرد قانع از سر اخلاص و سوز * زين نسق مىگفت با زن تا به روز زن بر او زد بانگ ، كاى ناموس كيش * من فسون تو نخواهم خورد بيش
هامش
( 1 ) - دلق : جامه پشمينه . ( 2 ) - رز : درخت مو ، تاك .