آن سگان را اين خسان خاضع شوند * شير را عار است كو را بگروند
گربه باشد شحنهء هر موشخو * موش كِبوَد تا ز شيران ترسد او ؟
خوف ايشان از كِلاب حق بود * خوفشان كى ز آفتاب حق بود ؟
ربّى الاعلى است ورد آن مهان * رب ادنى درخور اين ابلهان
موش كى ترسد ز شيران مصاف * بلكه آن آهو تكان مشك ناف
رو به پيش كاسهليس اى ديگليس * توش خداوند و ولى نعمت نويس
بس كن ، ار شرحى بگويم دوردست * خشم گيرد مير و هم داند كه هست
حاصل اين آمده كه : بد كن اى كريم * با لئيمان ، تا نهد گردن لئيم
با لئيم نفس ، چون احسان كند * چون لئيمان نَفسِ بَد كفران كند
زين سبب بد كَاهلِ محنت شاكرند * اهل نعمت طاغيند و ماكرند
هست طاغى بَگلَرِ زرّينقبا * هست شاكر خستهء صاحب عبا
نزد عاشق درد و غم حلوا بود * ليك حلوا بر خسان بلوا بود
آنچه يعقوب از رخ يوسف بديد * وانچه او از بوى او اندر كشيد
و آنچه در وى بود و اندر وى بديد * خاصهء او بُد ، به خوان كى رسيد ؟
اين ز عشقش خويش در چه مىكُند * وان به كين از بهر او چه مىكَند
آنكه بستد پيرهن را ، مىشتافت * بوى پيراهان يوسف را نيافت
وانكه صد فرسنگ از آنسو بود او * چونكه بد يعقوب ، مىبوييد بو
اى بسا عالِم ز دانش بىنصيب * حافظ علم است آنكس ، نى حبيب
مستمع از وى همىيابد مشام * گرچه باشد مستمع از جنس عام
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: الفيض الكاشاني
ص٣٥١