تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
آن سگان را اين خسان خاضع شوند * شير را عار است كو را بگروند گربه باشد شحنهء هر موش‌خو * موش كِبوَد تا ز شيران ترسد او ؟ خوف ايشان از كِلاب حق بود * خوفشان كى ز آفتاب حق بود ؟ ربّى الاعلى است ورد آن مهان * رب ادنى درخور اين ابلهان موش كى ترسد ز شيران مصاف * بلكه آن آهو تكان مشك ناف رو به پيش كاسه‌ليس اى ديگ‌ليس * توش خداوند و ولى نعمت نويس بس كن ، ار شرحى بگويم دوردست * خشم گيرد مير و هم داند كه هست حاصل اين آمده كه : بد كن اى كريم * با لئيمان ، تا نهد گردن لئيم با لئيم نفس ، چون احسان كند * چون لئيمان نَفسِ بَد كفران كند زين سبب بد كَاهلِ محنت شاكرند * اهل نعمت طاغيند و ماكرند هست طاغى بَگلَرِ زرّين‌قبا * هست شاكر خستهء صاحب عبا نزد عاشق درد و غم حلوا بود * ليك حلوا بر خسان بلوا بود آنچه يعقوب از رخ يوسف بديد * وانچه او از بوى او اندر كشيد و آنچه در وى بود و اندر وى بديد * خاصهء او بُد ، به خوان كى رسيد ؟ اين ز عشقش خويش در چه مىكُند * وان به كين از بهر او چه مىكَند آنكه بستد پيرهن را ، مىشتافت * بوى پيراهان يوسف را نيافت وانكه صد فرسنگ از آن‌سو بود او * چون‌كه بد يعقوب ، مىبوييد بو اى بسا عالِم ز دانش بىنصيب * حافظ علم است آن‌كس ، نى حبيب مستمع از وى همىيابد مشام * گرچه باشد مستمع از جنس عام