در نكوهش حرص
اى بسا مرغى پريده دانه جو * كه بريده حلق او هم حلق او
اى بسا مرغى ز معده در مغص « 1 » * بر كنار بام ، محبوس قفس
اى بسا ماهى در آب دوردست * گشته از حرص گلو مأخوذ شست
اى بسا مستور در پرده بده * شومى فرج و گلو رسوا شده
اى بسا قاضى حبر نيكخو * از گلو و رشوتى او زردرو
در حديث آمد كه دل همچون پرى است
در حديث آمد كه دل همچون پرى است * در بيابانى اسير صرصرى است
باد پر را هر طرف راند گزاف * گه چپ و گه راست با صد اختلاف
در حديث ديگر اين دل دان چنان * كاب جوشان ز آتش اندر قازغان « 2 »
هر زمان دل را دگر رأيى بود * آن نه از وى ، ليك از جايى بود
پس چرا ايمن شوى بر رأى دل * عهد بندى تا شوى آخر خجل ؟
اين هم از تأثير حكمست و قدر * چاه مىبينى و نتوانى حذر
نيست از مرغان پرّان اين عجب * كه نبيند دام و افتد در عطب « 3 »
اين عجب كه دام بيند ، هم وتد * گر بخواهد ور نخواهد ، مىفتد
چشم باز و گوش باز و دام پيش * سوى دامى مىپرد با پرّ خويش
زين بتان خلقان پريشان مىشوند * شهوتى رانده پشيمان مىشوند
زانكه شهوت با خيالى رانده است * وز حقيقت دور تر وامانده است
با خيالى ميل تو چون پر بود * تا بدان پر بر حقيقت بر شود
هامش
( 1 ) - معض : درد معده .
( 2 ) - قازغان : ديگ بزرگ ، پاتيل .
( 3 ) - عطب : هلاك شدن .