تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧

كسب دين عشق است و جذب اندرون

ما اگر قلّاش « 1 » اگر ديوانه‌ايم * مست آن ساقى و آن پيمانه‌ايم بر خط فرمان او سر مىنهيم * جان شيرين با گروگان مىدهيم تا خيال دوست در اسرار ماست * چاكرى و جان‌سپارى كار ماست هركجا شمع بلا افروختند * صد هزاران جان عاشق سوختند عاشقانى كه درون خانه‌اند * شمع روى يار را پروانه‌اند اى دل آنجا رو كه با تو روشنند * وز بلاها مر تو را چون جوشنند در ميان جان ايشان خانه گير * در فلك خانه كن اى بدر منير پيش خويشان باش ، چون آواره‌اى * بر مه كامل زن ، ار مهپاره‌اى جزو را از كلّ خود پرهيز چيست * با مخالف اين همه آميز چيست ؟ تا چو زن عشوه خرى اى بىخِرَد * از دروغ و عشوه‌اى كى يا بى مدد ؟ چاپلوس و لفظ شيرين و فريب * مىستانى مىنهى چون زن به جيب مر تو را دشنام و سيلى شهان * بهتر آيد از ثناى گمرهان صَقع « 2 » شاهان خور ، مجو شهد خسان * تا كسى گردى ز اقبال كسان زان كز ايشان خلعت و دولت رسد * در پناه روح جان گردد جسد هركجا بينى برهنهء بينوا * دان كه او بگريخته از اوستا تا چنان گردد كه مىخواهد دلش * آن دلِ كُورِ بدِ بىحاصلش گر چنان گشتى كه استا خواستى * خويش را و خويش را آراستى هركه از استا گريزد در جهان * او ز دولت مىگريزد ، اين بدان پيشه‌اى آموختى در كسب تن * چنگ اندر پيشهء دينى بزن در جهان پوشيده گشتى و غنى * چون برون آيى از اينجا چون كنى ؟ پيشه‌اى آموز كاندر آخرت * اندر آيد دخل و كِشت مغفرت
هامش
( 1 ) - قلّاش : كلّاش ، مرد بىنام و ننگ . ( 2 ) - صقع : كتك خوردن .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 347 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى