كسب دين عشق است و جذب اندرون
ما اگر قلّاش « 1 » اگر ديوانهايم * مست آن ساقى و آن پيمانهايم
بر خط فرمان او سر مىنهيم * جان شيرين با گروگان مىدهيم
تا خيال دوست در اسرار ماست * چاكرى و جانسپارى كار ماست
هركجا شمع بلا افروختند * صد هزاران جان عاشق سوختند
عاشقانى كه درون خانهاند * شمع روى يار را پروانهاند
اى دل آنجا رو كه با تو روشنند * وز بلاها مر تو را چون جوشنند
در ميان جان ايشان خانه گير * در فلك خانه كن اى بدر منير
پيش خويشان باش ، چون آوارهاى * بر مه كامل زن ، ار مهپارهاى
جزو را از كلّ خود پرهيز چيست * با مخالف اين همه آميز چيست ؟
تا چو زن عشوه خرى اى بىخِرَد * از دروغ و عشوهاى كى يا بى مدد ؟
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب * مىستانى مىنهى چون زن به جيب
مر تو را دشنام و سيلى شهان * بهتر آيد از ثناى گمرهان
صَقع « 2 » شاهان خور ، مجو شهد خسان * تا كسى گردى ز اقبال كسان
زان كز ايشان خلعت و دولت رسد * در پناه روح جان گردد جسد
هركجا بينى برهنهء بينوا * دان كه او بگريخته از اوستا
تا چنان گردد كه مىخواهد دلش * آن دلِ كُورِ بدِ بىحاصلش
گر چنان گشتى كه استا خواستى * خويش را و خويش را آراستى
هركه از استا گريزد در جهان * او ز دولت مىگريزد ، اين بدان
پيشهاى آموختى در كسب تن * چنگ اندر پيشهء دينى بزن
در جهان پوشيده گشتى و غنى * چون برون آيى از اينجا چون كنى ؟
پيشهاى آموز كاندر آخرت * اندر آيد دخل و كِشت مغفرت
هامش
( 1 ) - قلّاش : كلّاش ، مرد بىنام و ننگ .
( 2 ) - صقع : كتك خوردن .