تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
گِل مَخَر گل را مَخُور گل را مجو * زانكه گل‌خوار است دايم زردرو دل بجو تا دايما باشى جوان * اى تجلّى چهره‌ات چون ارغوان

مناجات

يا رب اين بخشش نه حدّ كار ماست * لطف تو لطف خفى را خود سزاست دست گير از دست و پا ما را بخر * پرده را بردار و پردهء ما مدر بازخر ما را از اين نفس پليد * كاردش تا استخوان ما رسيد از چو ما بيچارگان اين بند سخت * كه گشايد اى شه با تاج و تخت ؟ اين‌چنين قفل گران را اى ودود * كه تواند جز كه فضل تو گشود ؟ ما ز خود سوى تو گردانيم سر * چون‌كه از مايى به ما نزديك‌تر اين دعا هم بخشش و تعليم توست * ورنه در گلخن گلستان از چه رست ؟ عهد ما بشكست صد بار و هزار * عهد تو چون كوه ثابت ، برقرار عهد ما كاه و به هر بادى زبون * عهد تو كوه و ز صد كُه هم فزون حق آن قدرت كه بر تلوين بيا * رحمتى كن اى امير لونها خويش را ديديم و رسوايى خويش * امتحان ما مكن اى شاه ! بيش تا فضيحت‌هاى ديگر را نهان * كرده باشى ، اى كريم مستعان بىحدى تو در جمال و در كمال * در كجى ما بىحديم و در ضلال بىحدّى خويش بگمار اى كريم * بر كجى بىحدى مشتى لئيم هين كه از تقطيع ما يك تار ماند * مصر بوديم و يك ديوار ماند البقيّة البقيّة اى خديو * تا نگردد شاد كلى جان ديو بهر ما نى ، بهر آن لطف نخست * كه تو گردى گمرهان را باز جست چون نمودى قدرتت ، بنماى رحم * اى نهاده رحم‌ها در شحم و لحم اين دعا گر خشم افزايد تو را * تو دعا تعليم فرما ، مهترا