گِل مَخَر گل را مَخُور گل را مجو * زانكه گلخوار است دايم زردرو
دل بجو تا دايما باشى جوان * اى تجلّى چهرهات چون ارغوان
مناجات
يا رب اين بخشش نه حدّ كار ماست * لطف تو لطف خفى را خود سزاست
دست گير از دست و پا ما را بخر * پرده را بردار و پردهء ما مدر
بازخر ما را از اين نفس پليد * كاردش تا استخوان ما رسيد
از چو ما بيچارگان اين بند سخت * كه گشايد اى شه با تاج و تخت ؟
اينچنين قفل گران را اى ودود * كه تواند جز كه فضل تو گشود ؟
ما ز خود سوى تو گردانيم سر * چونكه از مايى به ما نزديكتر
اين دعا هم بخشش و تعليم توست * ورنه در گلخن گلستان از چه رست ؟
عهد ما بشكست صد بار و هزار * عهد تو چون كوه ثابت ، برقرار
عهد ما كاه و به هر بادى زبون * عهد تو كوه و ز صد كُه هم فزون
حق آن قدرت كه بر تلوين بيا * رحمتى كن اى امير لونها
خويش را ديديم و رسوايى خويش * امتحان ما مكن اى شاه ! بيش
تا فضيحتهاى ديگر را نهان * كرده باشى ، اى كريم مستعان
بىحدى تو در جمال و در كمال * در كجى ما بىحديم و در ضلال
بىحدّى خويش بگمار اى كريم * بر كجى بىحدى مشتى لئيم
هين كه از تقطيع ما يك تار ماند * مصر بوديم و يك ديوار ماند
البقيّة البقيّة اى خديو * تا نگردد شاد كلى جان ديو
بهر ما نى ، بهر آن لطف نخست * كه تو گردى گمرهان را باز جست
چون نمودى قدرتت ، بنماى رحم * اى نهاده رحمها در شحم و لحم
اين دعا گر خشم افزايد تو را * تو دعا تعليم فرما ، مهترا