و آنچه گويد نفس تو آنجا بدست * مشنوش ، چون كار او ضد آمده است
تو خلافش كن كه از پيغمبران * اينچنين آمد وصيّت در جهان
نفس مىخواهد كه تا ويران كند * خلق را گمراه و سرگردان كند
من ز مكر نفس ديدم چيزها * گو برد از سحر خود تمييزها
وعدهها بِدهد تو را تازه به دست * كه هزاران بارها آن را شكست
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد * اوت هر روزى بهانهء نو نهد
گرم گويد وعدههاى سرد را * جادوى مردى ، ببندد مرد را
اى فلك در فتنهء آخر زمان
اى فلك در فتنهء آخر زمان * تيز مىگردى ، بده آخر ضمان
خنجر تيزى تو ، اندر قصدِ ما * نيش زهرآلودهء در فصد ما
اى فلك از رحم حق آموز رحم * بر دل موران مزن چون مار زخم
حق آنكه چرخهء چرخ ترا * كرد گردان بر فراز اين سرا
كه دگرگون كردى و رحمت كنى * پيش از آنكه بيخ ما را بركنى
حق آنكه دايگى كردى نخست * تا نهال ما ز آب و خاك رست
حق آن شه كه تو را صاف آفريد * كرد چندين مشعلهء در تو پديد
آنچنان معمور و باقى داشتت * تا كه دهرى از ازل پنداشتت
شكر ، دانستيم آغاز تو را * انبيا گفتند آن راز تو را
آدمى داند كه : خانه حادث است * عنكبوتى نى كه در وى عابث « 1 » است
پشه كى داند كه اين باغ از كى است ؟ * گو بهاران زاد و مرگش در دى است
كِرم كاندر چوب زايد سستحال * كى بداند چوب را وقت نهال ؟
ور بداند كِرم از ماهيّتش * عقل باشد كِرم باشد صورتش
هامش
( 1 ) - عبث : آميختن .