تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤
و آنچه گويد نفس تو آنجا بدست * مشنوش ، چون كار او ضد آمده است تو خلافش كن كه از پيغمبران * اين‌چنين آمد وصيّت در جهان نفس مىخواهد كه تا ويران كند * خلق را گمراه و سرگردان كند من ز مكر نفس ديدم چيزها * گو برد از سحر خود تمييزها وعده‌ها بِدهد تو را تازه به دست * كه هزاران بارها آن را شكست عمر اگر صد سال خود مهلت دهد * اوت هر روزى بهانهء نو نهد گرم گويد وعده‌هاى سرد را * جادوى مردى ، ببندد مرد را

اى فلك در فتنهء آخر زمان

اى فلك در فتنهء آخر زمان * تيز مىگردى ، بده آخر ضمان خنجر تيزى تو ، اندر قصدِ ما * نيش زهرآلودهء در فصد ما اى فلك از رحم حق آموز رحم * بر دل موران مزن چون مار زخم حق آنكه چرخهء چرخ ترا * كرد گردان بر فراز اين سرا كه دگرگون كردى و رحمت كنى * پيش از آنكه بيخ ما را بركنى حق آنكه دايگى كردى نخست * تا نهال ما ز آب و خاك رست حق آن شه كه تو را صاف آفريد * كرد چندين مشعلهء در تو پديد آن‌چنان معمور و باقى داشتت * تا كه دهرى از ازل پنداشتت شكر ، دانستيم آغاز تو را * انبيا گفتند آن راز تو را آدمى داند كه : خانه حادث است * عنكبوتى نى كه در وى عابث « 1 » است پشه كى داند كه اين باغ از كى است ؟ * گو بهاران زاد و مرگش در دى است كِرم كاندر چوب زايد سست‌حال * كى بداند چوب را وقت نهال ؟ ور بداند كِرم از ماهيّتش * عقل باشد كِرم باشد صورتش
هامش
( 1 ) - عبث : آميختن .