تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣

جان‌شناسان از عددها فارغند

تن‌شناسان زود ما را گُم كنند * آب‌نوشان ترك مشك و خم كنند جان‌شناسان از عددها فارغند * غرقهء درياى بىچونند و چند خويشتن نشناخت مسكين آدمى * از فزونى آمد و شد در كمى جان شود از راه جان جان را شناس * يار بينش شو نه فرزند قياس خويشتن را آدمى ارزان فروخت * بود اطلس خويش بر دلقى بدوخت چون بجد مشغول باشد آدمى * او ز ديد رنج خود باشد عَمى از زنان مصر يوسف شد سمر « 1 » * كه ز مشغولى نشد زيشان خبر پاره‌پاره كرده ساعدهاى خويش * روح واله ، كه نه پس بيند نه پيش اى بسا مرد شجاع اندر حراب * كه ببرّد دست يا پايش ضراب او همان دست آورد در گيرودار * بر گمان اينكه هست آن برقرار تا بدانى كه تن آمد چون لبيس * رَو بجو لابس لباسى را مليس روح را توحيد اللّه خوش‌تر است * غير ظاهر ، دست و پايى ديگر است دست و پا در خواب بينى ايتلاف * آن حقيقت دان ، مدانش از گزاف آن تويى كه بىبدن دارى بدن * پس مترس از جسم و جان بيرون شدن

صبر كردن بر غم و سستى و درد

اى برادر موضع تاريك و سرد * صبر كردن بر غم و سستى و درد چشمهء حيوان و جام مستى است * كان بلندىها همه در پستى است آن بهاران مضمر است اندر خزان * خود بهار است از خزان ، مگريز از آن همره غم باش و با وحشت بساز * مىطلب در مرگ خود ، عمر دراز
هامش
( 1 ) - سمر : قصه ، داستان .