جانشناسان از عددها فارغند
تنشناسان زود ما را گُم كنند * آبنوشان ترك مشك و خم كنند
جانشناسان از عددها فارغند * غرقهء درياى بىچونند و چند
خويشتن نشناخت مسكين آدمى * از فزونى آمد و شد در كمى
جان شود از راه جان جان را شناس * يار بينش شو نه فرزند قياس
خويشتن را آدمى ارزان فروخت * بود اطلس خويش بر دلقى بدوخت
چون بجد مشغول باشد آدمى * او ز ديد رنج خود باشد عَمى
از زنان مصر يوسف شد سمر « 1 » * كه ز مشغولى نشد زيشان خبر
پارهپاره كرده ساعدهاى خويش * روح واله ، كه نه پس بيند نه پيش
اى بسا مرد شجاع اندر حراب * كه ببرّد دست يا پايش ضراب
او همان دست آورد در گيرودار * بر گمان اينكه هست آن برقرار
تا بدانى كه تن آمد چون لبيس * رَو بجو لابس لباسى را مليس
روح را توحيد اللّه خوشتر است * غير ظاهر ، دست و پايى ديگر است
دست و پا در خواب بينى ايتلاف * آن حقيقت دان ، مدانش از گزاف
آن تويى كه بىبدن دارى بدن * پس مترس از جسم و جان بيرون شدن
صبر كردن بر غم و سستى و درد
اى برادر موضع تاريك و سرد * صبر كردن بر غم و سستى و درد
چشمهء حيوان و جام مستى است * كان بلندىها همه در پستى است
آن بهاران مضمر است اندر خزان * خود بهار است از خزان ، مگريز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز * مىطلب در مرگ خود ، عمر دراز
هامش
( 1 ) - سمر : قصه ، داستان .