مردم اندر حسرت فهم درست
آنچه مىگويم بهقدر فهم توست * مردم اندر حسرت فهم درست
فهم آب است و وجود تن سبو * چون سبو بشكست ريزد آب از او
اين سبو را پنج سوراخ است ژرف * اندرونى آب ماند خود ، نه برف
امر « غضّوا غضّة ابصاركم » * هم شنيدى راست ننهادى تو سم ؟
از دهانت نطق ، فهمت را برد * گوش چون ريگ است ، فهمت را خورد
همچنين سوراخهاى ديگرات * مىكشاند آب فهم مضمرت
گر ز دريا آب را بيرون كنى * بىعوض ، آن بحر را هامون كنى
بى كه است ، ار نى بگويم خاك را * مدخل اعواض را و ابدال را
كان عوضها وان بدلها بحر را * از كجا آيد ز بعد خرجها ؟
صد هزاران جانور زان مىخورند * ابرها هم از برونش مىبرند
باز دريا آن عوضها مىكشد * از كجا و اللّه اعلم بالرشد
جز نياز و جز تضرع راه نيست
هين بجو ، كه ركن دولت جستن است * هر گشادى ، در دل اندر بستن است
از همه كار جهان ، پرداخته * كو و كو مىگو به جان ، چون فاخته « 1 »
نيك بنگر اندر اين اى محتجب * كه دعا را بست حق بر استجب
هركه را دل پاك باشد ز اعتلال * آن دعايش مىرود تا ذو الجلال
آن دعاى بىخود آن خود ديگر است * آن دعا زو نيست ، كار داور است
آن دعا حق مىكند ، چون فناست * آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطهء مخلوق ، نى اندر ميان * بىخبر زان لابه كردن جسم و جان
هامش
( 1 ) - فاخته : قمرى .