تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩

مردم اندر حسرت فهم درست

آنچه مىگويم به‌قدر فهم توست * مردم اندر حسرت فهم درست فهم آب است و وجود تن سبو * چون سبو بشكست ريزد آب از او اين سبو را پنج سوراخ است ژرف * اندرونى آب ماند خود ، نه برف امر « غضّوا غضّة ابصاركم » * هم شنيدى راست ننهادى تو سم ؟ از دهانت نطق ، فهمت را برد * گوش چون ريگ است ، فهمت را خورد همچنين سوراخهاى ديگرات * مىكشاند آب فهم مضمرت گر ز دريا آب را بيرون كنى * بىعوض ، آن بحر را هامون كنى بى كه است ، ار نى بگويم خاك را * مدخل اعواض را و ابدال را كان عوضها وان بدلها بحر را * از كجا آيد ز بعد خرجها ؟ صد هزاران جانور زان مىخورند * ابرها هم از برونش مىبرند باز دريا آن عوضها مىكشد * از كجا و اللّه اعلم بالرشد

جز نياز و جز تضرع راه نيست

هين بجو ، كه ركن دولت جستن است * هر گشادى ، در دل اندر بستن است از همه كار جهان ، پرداخته * كو و كو مىگو به جان ، چون فاخته « 1 » نيك بنگر اندر اين اى محتجب * كه دعا را بست حق بر استجب هركه را دل پاك باشد ز اعتلال * آن دعايش مىرود تا ذو الجلال آن دعاى بىخود آن خود ديگر است * آن دعا زو نيست ، كار داور است آن دعا حق مىكند ، چون فناست * آن دعا و آن اجابت از خداست واسطهء مخلوق ، نى اندر ميان * بىخبر زان لابه كردن جسم و جان
هامش
( 1 ) - فاخته : قمرى .