جز سلام حق تو هين آن را بجو * خانه خانه ، جابهجا و كو به كو
از دهان آدمى خوشمشام * هم به نام حق شَنُودم ، هم سلام
وين سلام باقيان ، بر بوى آن * من همىنوشم به دل ، خوش تن ز جان
زان سلام او سلام حق شده است * كآتش اندر دودمان خود زده است
مرده است از خود ، شده زنده به رب * زان بود اسرار حقش بر دو لب
مُردنِ تن در رياضت ، زندگى است * رنج اين تن ، روح را پايندگى است
اين نصيب جان بىخويشان بود * چونكه با خويشند ، پيدا كى شود ؟
خفتهء بيدار بايد پيش ما * تا به بيدارى ببيند خوابها
دشمن اين خواب خوش شد ، فكر خلق * تا نخسبد فكرتش ، بسته است حلق
حيرتى بايد كه رويد فكر را * خورد حيرت فكر را و ذكر را
هركه كاملتر بود او در هنر * او به معنى پس به صورت بيشتر
« راجعون » گفت و رجوع اينسان بود * كه كله واگردد و خانه رود
چونكه واگرديد كله از ورود * پس فتد آن بز كه پيشآهنگ بود
پيش افتد آن بز لنگ پسين * اضحك الرّجعى وجوه العابسين
از گزافه كى شدند اين قوم لنگ ؟ * فخر را دادند و بخريدند ننگ
پاشكسته مىروند اين قوم حج * از حرج راهى است پنهان تا فرج
دل ز دانشها بشستند اين فريق * زانكه اين دانش نداند اين طريق
دانشى بايد كه اصلش زان سر است * زانكه هر فرعى به اصلش رهبر است
هر پرى بر عرض دريا كى پرد ؟ * تا « لدن » علم لدنى مىبرد
پس چرا علمى بياموزى به مرد * كش ببايد سينه را زان پاك كرد ؟
پس مجو پيشى ، از اين سر لنگ باش * وقت واگشتن تو پيشآهنگ باش
آخرون السابقون باش اى ظريف * بر شجر سابق بود ميوهء طريف
گرچه ميوه آخر آمد در وجود * اول است او زانكه او مقصود بود
چون ملايك ، گوى « لا علم لنا » * تا بگيرد دست تو « علّمتنا » « 1 »
هامش
( 1 ) - اشاره به آيه 32 سوره البقره .