تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
گر در اين مكتب ندانى تو هجا * همچو احمد پرّى از نورِ حجا گر نباشى نامدار اندر بلاد * گُم نه‌اى اللّه اعلم بالعباد اندر آن ويران كه آن معروف نيست * از براى حفظ گنجينه زرى است موضع معروف كى بنهند گنج ؟ * زين قبَل آمد فرج در زير رنج خاطر آرد بس شكال اينجا ، و ليك * بسكُلَد « 1 » اشكال را استور نيك هست عشقش آتشى اشكال سوز * هر خيالى را برو بد نور دوز هم از آن‌سو جو جواب اى مرتضى * كان سؤال آمد از آن‌سو مر تو را گوشه‌اى بىتوشه‌اى دل شه رهى است * تاب لا شرقى و لا غرب از مهى است تو از اين‌سو و از آن‌سو چون گدا * اى كُه معنى چه مىجويى صدا ؟ هم از آن‌سو جو كه وقت درد تو * مىشوى در ذكر يا ربّى دو تو وقت درد و مرگ آن‌سو مىچمى * چون‌كه دردت رفت ، چونى اعجمى ؟ وقت محنت گشته اللّه گو * چون كه محنت رفت گويى راه كو اين از آن آمد كه حق را بىگمان * هركه بشناسد بود دايم بر آن وانكه در عقل و گمان هستش حجب * گاه پوشيده است و گه بدريده جيب عقل جزئى گاه تيره ، گه نگون * عقل كلى ايمن از ريب المنون عقل به فروش و هنر ، حيرت بخر * رو به خوارى ، نى به خارا اى پسر ما ، چه خود را در سخن آغشته‌ايم * كز حكايت ، ما حكايت گشته‌ايم من عدم و افسانه كردم در حنين * تا تقلب يابم اندر ساجدين اين حكايت نيست پيش مرد كار * وصف حال است و حضور يار غار آن اساطير اولين كه گفت عاق * حرف قرآن را بد آثار نفاق لا مكانى كه در او نور خداست * ماضى و مستقبل و حال از كجاست ماضى و مستقبل‌اش نسبت به توست * هر دو يك چيزند پندارى كه دوست يك تنى ، او را پسر ما را پدر * بام زير زيد و بر عمرو آن زبر نسبت زير و زبر ، شد زان دو كس * سقف سوى خويش يك چيز است و بس
هامش
( 1 ) - بسكُلد : نوازش كردن ، در آغوش گرفتن .