گر در اين مكتب ندانى تو هجا * همچو احمد پرّى از نورِ حجا
گر نباشى نامدار اندر بلاد * گُم نهاى اللّه اعلم بالعباد
اندر آن ويران كه آن معروف نيست * از براى حفظ گنجينه زرى است
موضع معروف كى بنهند گنج ؟ * زين قبَل آمد فرج در زير رنج
خاطر آرد بس شكال اينجا ، و ليك * بسكُلَد « 1 » اشكال را استور نيك
هست عشقش آتشى اشكال سوز * هر خيالى را برو بد نور دوز
هم از آنسو جو جواب اى مرتضى * كان سؤال آمد از آنسو مر تو را
گوشهاى بىتوشهاى دل شه رهى است * تاب لا شرقى و لا غرب از مهى است
تو از اينسو و از آنسو چون گدا * اى كُه معنى چه مىجويى صدا ؟
هم از آنسو جو كه وقت درد تو * مىشوى در ذكر يا ربّى دو تو
وقت درد و مرگ آنسو مىچمى * چونكه دردت رفت ، چونى اعجمى ؟
وقت محنت گشته اللّه گو * چون كه محنت رفت گويى راه كو
اين از آن آمد كه حق را بىگمان * هركه بشناسد بود دايم بر آن
وانكه در عقل و گمان هستش حجب * گاه پوشيده است و گه بدريده جيب
عقل جزئى گاه تيره ، گه نگون * عقل كلى ايمن از ريب المنون
عقل به فروش و هنر ، حيرت بخر * رو به خوارى ، نى به خارا اى پسر
ما ، چه خود را در سخن آغشتهايم * كز حكايت ، ما حكايت گشتهايم
من عدم و افسانه كردم در حنين * تا تقلب يابم اندر ساجدين
اين حكايت نيست پيش مرد كار * وصف حال است و حضور يار غار
آن اساطير اولين كه گفت عاق * حرف قرآن را بد آثار نفاق
لا مكانى كه در او نور خداست * ماضى و مستقبل و حال از كجاست
ماضى و مستقبلاش نسبت به توست * هر دو يك چيزند پندارى كه دوست
يك تنى ، او را پسر ما را پدر * بام زير زيد و بر عمرو آن زبر
نسبت زير و زبر ، شد زان دو كس * سقف سوى خويش يك چيز است و بس
هامش
( 1 ) - بسكُلد : نوازش كردن ، در آغوش گرفتن .