نيست مثل آن ، مثال است اين سخن * قاصر از معنى نو ، حرف كهن
چون لب جو نيست ، مشكا لب ببند * بىلب و ساحل به دست اين بحر قند
اى بسا بيدار چشم خفتهدل * خود چه بيند ديد اهل آب و گل ؟
آنكه دل بيدار دارد ، چشم سر * گر بخسبد ، برگشايد صد بصر
گر تو اهل دل نهاى ، بيدار باش * طالب دل باش و در پيكار باش
ور دلت بيدار شد مىخسب خوش * نيست غايب ناظرت از پنج و شش
گفت پيغمبر كه : خسبد چشم من * ليك كى خسبد دلم اندر وسن « 1 » ؟
شاه بيدار است ، حارس خفته گير * جان فداى خفتگان دل بصير
وصف بيدارى دل اى معنوى * در نگنجد در هزاران مثنوى
كور را پرهيز نبود از قذر
كور را پرهيز نبود از قذر * چشم باشد اصل پرهيز و حذر
او پليدى را نبيند در عبور * هيچ مؤمن را مبادا چشم كور
كور ظاهر در نجاسهء ظاهر است * كور باطن در نجاسات سر است
اين نجاست ظاهر از آبى رود * آن نجاست باطن افزون مىشود
جز به آب چشم نتوان شست آن * چون نجاسات بواطن شد عيان
چون نجس خوانده است كافر را خدا * آن نجاست نيست بر ظاهر وِرا
ظاهر كافر ملوث نيست ، زين * آن نجاست هست در اخلاق و دين
اين نجاست بويش آيد بيست گام * وان نجاست بويش از رى تا به شام
بلكه بويش آسمانها بررود * بر دماغ حور و رضوان بر شود
هامش
( 1 ) - وَسِن : آلودگى .