تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
نيست مثل آن ، مثال است اين سخن * قاصر از معنى نو ، حرف كهن چون لب جو نيست ، مشكا لب ببند * بىلب و ساحل به دست اين بحر قند اى بسا بيدار چشم خفته‌دل * خود چه بيند ديد اهل آب و گل ؟ آنكه دل بيدار دارد ، چشم سر * گر بخسبد ، برگشايد صد بصر گر تو اهل دل نه‌اى ، بيدار باش * طالب دل باش و در پيكار باش ور دلت بيدار شد مىخسب خوش * نيست غايب ناظرت از پنج و شش گفت پيغمبر كه : خسبد چشم من * ليك كى خسبد دلم اندر وسن « 1 » ؟ شاه بيدار است ، حارس خفته گير * جان فداى خفتگان دل بصير وصف بيدارى دل اى معنوى * در نگنجد در هزاران مثنوى

كور را پرهيز نبود از قذر

كور را پرهيز نبود از قذر * چشم باشد اصل پرهيز و حذر او پليدى را نبيند در عبور * هيچ مؤمن را مبادا چشم كور كور ظاهر در نجاسهء ظاهر است * كور باطن در نجاسات سر است اين نجاست ظاهر از آبى رود * آن نجاست باطن افزون مىشود جز به آب چشم نتوان شست آن * چون نجاسات بواطن شد عيان چون نجس خوانده است كافر را خدا * آن نجاست نيست بر ظاهر وِرا ظاهر كافر ملوث نيست ، زين * آن نجاست هست در اخلاق و دين اين نجاست بويش آيد بيست گام * وان نجاست بويش از رى تا به شام بلكه بويش آسمانها بررود * بر دماغ حور و رضوان بر شود
هامش
( 1 ) - وَسِن : آلودگى .