رياضت را بجان شو مشترى
من عجب دارم ، ز جوياى صفا * كه رمد در وقت صيقل از جفا
عشق چون دعوى ، جفا ديدن گواه * چون گواهت نيست ، شد ، دعوى تباه
چون گواهت خواهد آن قاضى ، مرنج * بوسه ده بر مار ، تا يا بى تو گنج
آن جفا با تو نباشد اى پسر * بلكه با وصف بدى ، اندر تو در
بر نمد ، چوبى كه آن را مرد زد * بر نمد آن را نزد ، بر گرد زد
پس رياضت را به جان شو مشترى * چون سپردى تن به خدمت جان برى
ور رياضت آيدت بىاختيار * سر بنه شكرانه ده اى كاميار
چون حقت داد آن رياضت ، شكر كن * تو نگردى او كشيدت ز امر كن
تو نكردى فصد « 1 » و از بينى دويد * خون افزون ، تا ز تب جانت رهيد
مغز هر ميوه به است از پوستش * پوست دان تن را و مغز آن دوستش
مغز نغزى دارد آخر آدمى * يك دمى آن را طلب گر زان دمى
اين رياضتهاى درويشان چراست ؟ * كان بلا بر تن ، بقاى جانهاست
تا بقاى خود نبيند سالكى * كى كند تن را سقيم و هالكى ؟
دست كى جنبد به ايثار و عمل ؟ * تا نبيند داده را جانش بدل
آنكه بدهد بىاميد سودها * آن خداى است ، آن خداى است ، آن خدا
يا ولى حق كه خوى حق گرفت * نور گشت و تابش مطلق گرفت
كو غنى است و جز او جمله فقير * كى فقيرى بىعوض گويد : كه گير ؟
تا نبيند كودكى كه سيب هست * او پياز گنده را ندهد ز دست
اين همه بازار بهر اين غرض * بردگان بنشسته بر بوى عوض
صد متاع خوب عرضه مىكنند * وندرون دل عوضها مىتنند
يك سلامى نشنوى اى مرد دين * كه نگيرد آخرت آن آستين
بىطمع نشنيدهام از خاص و عام * من سلامى ، اى برادر و السلام
هامش
( 1 ) - فصد : رگزنى ، حجامت .