تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥

رياضت را بجان شو مشترى

من عجب دارم ، ز جوياى صفا * كه رمد در وقت صيقل از جفا عشق چون دعوى ، جفا ديدن گواه * چون گواهت نيست ، شد ، دعوى تباه چون گواهت خواهد آن قاضى ، مرنج * بوسه ده بر مار ، تا يا بى تو گنج آن جفا با تو نباشد اى پسر * بلكه با وصف بدى ، اندر تو در بر نمد ، چوبى كه آن را مرد زد * بر نمد آن را نزد ، بر گرد زد پس رياضت را به جان شو مشترى * چون سپردى تن به خدمت جان برى ور رياضت آيدت بىاختيار * سر بنه شكرانه ده اى كاميار چون حقت داد آن رياضت ، شكر كن * تو نگردى او كشيدت ز امر كن تو نكردى فصد « 1 » و از بينى دويد * خون افزون ، تا ز تب جانت رهيد مغز هر ميوه به است از پوستش * پوست دان تن را و مغز آن دوستش مغز نغزى دارد آخر آدمى * يك دمى آن را طلب گر زان دمى اين رياضت‌هاى درويشان چراست ؟ * كان بلا بر تن ، بقاى جانهاست تا بقاى خود نبيند سالكى * كى كند تن را سقيم و هالكى ؟ دست كى جنبد به ايثار و عمل ؟ * تا نبيند داده را جانش بدل آنكه بدهد بىاميد سودها * آن خداى است ، آن خداى است ، آن خدا يا ولى حق كه خوى حق گرفت * نور گشت و تابش مطلق گرفت كو غنى است و جز او جمله فقير * كى فقيرى بىعوض گويد : كه گير ؟ تا نبيند كودكى كه سيب هست * او پياز گنده را ندهد ز دست اين همه بازار بهر اين غرض * بردگان بنشسته بر بوى عوض صد متاع خوب عرضه مىكنند * وندرون دل عوضها مىتنند يك سلامى نشنوى اى مرد دين * كه نگيرد آخرت آن آستين بىطمع نشنيده‌ام از خاص و عام * من سلامى ، اى برادر و السلام
هامش
( 1 ) - فصد : رگ‌زنى ، حجامت .
عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 335 | الفيض الكاشاني / مهدى انصارى