تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣
همّتش بين و دل و جان شناخت * كو كجا بگزيد مسكن‌گاه ساخت او سگ فرخ‌رخ كهف من است * بلكه او همدرد و هم‌لهف من است آن سگى كو گشت در كويش مقيم * خاك پايش به ز شيران عظيم آن سگى كو باشد اندر كوى او * من به شيران كى دهم يك موى او ؟ اى كه شيران مر سگانش را غلام * گفت امكان نيست ، خامش و السلام گر ز صورت بگذريد اى دوستان * جنّت است و گلستان در گلستان صورت خود چون شكستى ، سوختى * صورت گُل را شكست آموختى بعد از آن هر صورتى را بشكنى * همچو حيدر باب خيبر بركنى

شاد از وى شو مشو از غير وى

شاد از وى شو ، مشو از غير وى * او بهار است و دگرها ماه دى هرچه غير اوست ، استدراج توست * گرچه تخت و ملكت است و تاج توست شاد از غم شو كه غم دام لقاست * اندر اين ره سوى پستى ارتقاست غم بلى گنج است و رنج تو چو كان * ليك كى درگيرد اين با كودكان كودكان چون نام بازى بشنوند * جمله با خر گور هم تك مىدوند اى خران كور اين سو دامهاست * در كمين اين سوى خون‌آشامهاست تيرها پنهان نشد ليكن كمان * گشت پنهان از دو چشم مردمان تيرها پرّان ، كمان پنهان ، ز غيب * بر جوانى مىرسد صد تير شيب گام در صحراى دل ، بايد نهاد * زانكه در صحراى گل نبود گشاد ايمن‌آباد است دل ، اى مردمان * حصن محكم موضع امن‌وامان گلشن خرم به كام دوستان * چشمها و گلستان در گلستان عج الى القلب و سر يا ساريه * فيه اشجار و عين جاريه