همّتش بين و دل و جان شناخت * كو كجا بگزيد مسكنگاه ساخت
او سگ فرخرخ كهف من است * بلكه او همدرد و هملهف من است
آن سگى كو گشت در كويش مقيم * خاك پايش به ز شيران عظيم
آن سگى كو باشد اندر كوى او * من به شيران كى دهم يك موى او ؟
اى كه شيران مر سگانش را غلام * گفت امكان نيست ، خامش و السلام
گر ز صورت بگذريد اى دوستان * جنّت است و گلستان در گلستان
صورت خود چون شكستى ، سوختى * صورت گُل را شكست آموختى
بعد از آن هر صورتى را بشكنى * همچو حيدر باب خيبر بركنى
شاد از وى شو مشو از غير وى
شاد از وى شو ، مشو از غير وى * او بهار است و دگرها ماه دى
هرچه غير اوست ، استدراج توست * گرچه تخت و ملكت است و تاج توست
شاد از غم شو كه غم دام لقاست * اندر اين ره سوى پستى ارتقاست
غم بلى گنج است و رنج تو چو كان * ليك كى درگيرد اين با كودكان
كودكان چون نام بازى بشنوند * جمله با خر گور هم تك مىدوند
اى خران كور اين سو دامهاست * در كمين اين سوى خونآشامهاست
تيرها پنهان نشد ليكن كمان * گشت پنهان از دو چشم مردمان
تيرها پرّان ، كمان پنهان ، ز غيب * بر جوانى مىرسد صد تير شيب
گام در صحراى دل ، بايد نهاد * زانكه در صحراى گل نبود گشاد
ايمنآباد است دل ، اى مردمان * حصن محكم موضع امنوامان
گلشن خرم به كام دوستان * چشمها و گلستان در گلستان
عج الى القلب و سر يا ساريه * فيه اشجار و عين جاريه