تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان مثنوى ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
مار شهوت را بكش در ابتلا * ورنه اينك گشت مارت اژدها ليك هركس مور بيند مار خويش * تو ز صاحبدل كن استغفار خويش چون نباشد خوى بد محكم شده * كى فروزد از خلاف آتشكده تا نشد زر ، مس نداند من مسم * تا نشد شه دل نداند مفلسم خدمتِ اكسير كن مس‌وار تو * جَور مىكَش اى دل از دلدار تو كيست دلدار ؟ اهل دل نيكو بدان * كه چو روز و شب جهان است از جهان عيب كم گو بنده اللّه را * متّهم كم كن به دزدى شاه را چشمها و گوشها را بسته‌اند * جز مگر آنها كه از خود رسته‌اند جز عنايت كى گشايد چشم را ؟ * جز محبّت چه نشاند خشم را ؟ جهد بىتوفيق خود كس را مباد * در جهان و اللّه اعلم بالسداد خاك پاكان ليسى و ديوارشان * بهتر از عام و رز و گلزارشان بندهء يك مرد روشن‌دل شوى * به كه فرقِ سَرِ شاهان روى از ملوك خاك جز بانگ دُهل * تو نخواهى يافت اى پيك سبل

مثل

همچو مجنون ، كو سگى را مىنواخت * بوسه‌اش مىداد و پيشش مىگداخت گرد او مىگشت خاضع در طواف * همچو حاجى گِرد كعبه بىگزاف هم سر و پايش همىبوسيد و ناف * هم گلاب و شكرش مىداد صاف بو الفضولى گفت : اى مجنون خام * اين چه شيد است ، اينكه مىآرى مدام ؟ پوز سگ دايم پليدى مىخورد * مقعد خود را به لب مىاسترد عيبهاى سگ بسى او برشمرد * عيب‌دان از غيب‌دان بويى نبرد گفت مجنون : تو همه نقشى و تن * اندر او بنگر تو نيك از چشم من كاين طلسم بستهء مولاست اين * پاسبان كوچهء ليلاست اين