پيش اهل دل ادب بر باطن است * زانكه دلشان بر سراير فاطن « 1 » است
تو به عكسى ، پيش كوران بهر جاه * با حضور آيى ، نشينى نابگاه
پيش بينايان ، كنى ترك ادب * نار شهوت را از آن گشتى حطب
عيبها از عيب پيران عيب شد * غيبها از رشك پيران غيب شد
چونكه تو دورى ز خدمت يار باش * در ندامت چابك و در كار باش
تا از آن راهت نسيمى مىرسد * آب رحمت را چه بندى از حسد ؟
گرچه دورى دور ، مىجنبان تو دُم * حيثما كنتم فولّوا وَجهَكم « 2 »
چون خرى در گل فتد از گام تيز * دَمبهدَم جنبد براى عزم خيز
جاى را هموار نكند بهر باش * داند او كه نيست آن جاى معاش
حسّ تو از حسّ خر كمتر بُدَست ؟ * كه دل تو زين وَحلها برنجست
در وحل تأويل و رخصت مىكنى ؟ * چون نمىخواهى كزو دل بركنى ؟
كاين روا باشد مرا ، من مضطرم * حق نگيرد عاجزى را ، از كرم
هان و هان ترك حسد كن با شهان * ورنه ابليسى شوى اندر جهان
كو اگر زهرى خورد ، شهدى شود * تو اگر شهدى خورى ، زهرى بود
كو بَدَل گشت و بدل شد كار او * لطف گشت و نور شد هر نار او
مار شهوت را بكش در ابتلا
چون خلاف خوى تو گويد كسى * كينهها خيزد تو را با او بسى
كو : مرا از خوى من برمىكَنَد * خويش بر من مير و سرور مىكند
چون نباشد خوى بد سركش در او * كى فروزد از خلاف آتش در او ؟
با مخالف او مدارايى كند * در دل او خويش را جايى كند
زانكه خوى بد نگشته است استوار * مور شهوت شد ز عادت همچو مار
هامش
( 1 ) - فاطن : زيرك .
( 2 ) - اشاره به آيه 144 و 150 سوره البقره .